#شکیبا_پارت_179
نگاه از مهرزاد گرفتم .... دست پاچه دنبال جمله اي می گشتم تا دست به سرش کنم ... به اندازه ي کافی اوضاع روحیم با
دیدن امید به هم ریخته بود ... دیگه نمی تونستم تمرکزي روي مهرزاد و حرفاش کنم ...
از اونجایی که مهرزاد بی نهایت مودب بود و با احترام باهام حرف زده بود .. خودم رو جمع و جور کردم و با نهایت احترام گفتم
...
من – بسیار خوب ... من رو حرفاتون فکر می کنم ... ولی خواهش می کنم جوابم هر چیزي بود بهش احترام بذارین ...
مهرزاد خوشحال از اینکه می خواستم بهش فکر کنم گفت ...
مهرزاد – حتماً ... نظر شما هم براي من بی نهایت محترمه .. و ممنون ...
سري تکون دادم ...
مهرزاد خداحافظی کرد و رفت سمت ماشینش ... و سوار شد و رفت ..
با رفتنش نگاه از کوچه و رد رفتنش گرفتم و چشم دوختم به امید که داشت از ماشینش پیاده می شد ...
با صلابت قدم بر داشت و اومد به طرفم ...
دست و پام داشت شل می شد ... ولی یه لحظه یاد حرفاي خاله افتادم درباره ي زنش ... اینکه در مقابل مرد ها چه رفتاري
داشت ...
راهنمایی هاي خاله ، دونه به دونه تو ذهنم شکل گرفت ... بی اختیار صاف ایستادم ... با چند نفس عمیق و پشت سر هم سعی
کردم که به خودم مسلط بشم ....
رو به روم که ایستاد با جدیتی که ازش سراغ داشتم سلام کرد ... همونجور جوابش رو دادم ...
نگاهی به مسیر که ماشین مهرزاد از اون طرف رفته بود کرد و گفت ...
امید – پسر خوبیه ... چرا جدي بهش فکر نمی کنی ؟ ...
آخ که آتیش گرفتم ... می دونست .. می دونست دوسش دارم ... می دونست وقتی دل آدم اسیر کسی می شه نمی تونه به نفر
دومی فکر کنه .. می دونست دل بهش باختم و این حرف رو زد ...
مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
به سامان نمی پرسی نمی دانم چه سر داري
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم ؟ ..
چقدر تلخ بود حرفش ... که باعث شد تلخ بشم ... جواب دادم ...
من – از کجا می دونین جدي بهش فکر نمی کنم ؟ ...
لبخند محوي زد ... زل زد تو چشمام و گفت ...
@romangram_com