#شکیبا_پارت_178

صداي ماشین نزدیک تر شد .... بی توجه به صدایی که داشت نزدیک می شد و همین عامل باعث می شد کمی بلند حرف
بزنم گفتم ....
من – شرط راحتی نیست ...
مهرزاد سري تکون داد ....
مهرزاد – بله ... ولی من بهتون حق می دم ... گرچه که مامانم نظرش اینه که دختر عموتون می تونه ازشون مواظبت کنه ...
با دلخوري گفتم ...
من – نظر مادر شما محترمه ... ولی قیم قانونی اون دو تا بچه منم .. و تا زمانی که هر کدوم بزرگ بشن و برن سر خونه و
زندگیشون این مسئولیت با منه ....
صداي ماشین خیلی نزدیک شد ... نگاه کردم ... یه ماشین نقره اي که تقریباً خیلی نزدیک بهمون توقف کرد .. با خاموش
شدن ماشین آرامش به کوچه برگشت ....
مهرزاد بدون اینکه برگرده و نگاهی بکنه گفت ..
مهرزاد – راستش من اونقدر به شما علاقه دارم که بگم می تونم با این موضوع کنار بیام ... انقدر شما متین و خانوم هستین
که اگر هر شرط دیگه اي هم می ذاشتین من قبول می کردم .... مطمئنم زندگی در کنار شما انقدر آرامش داره که هیچوقت از
اینکه شرط شما رو قبول کردم پشیمون نشم ...
سرش رو باز هم انداخت پایین ...
مهرزاد – شما واقعاً دوست داشتنی هستین ... من هر کاري هم بکنم می دونم که نمی تونم از علاقه م به شما بگذرم ...
مهرزاد ادامه می داد ... از علاقه ش می گفت .. از اینکه می خواد یه زندگی آروم و خوب رو کنار من بگذرونه ...
و من مسخ شده و ناباور خیره بودم به یه جفت چشم مشکی که از داخل زانتیاي نقره اي خیره بود به ما و به واسطه ي پایین
بودن شیشه ي سمت راننده ش کاملاً حرف هامون رو می شنید .
خیره بودم به نگاهش ...
تازه می فهمیدم چقدر دلم براش تنگ بود ... اون چیزي که من در تنهاییم اسمش رو دلتنگی گذاشته بودم قطره اي بود از
دریاي بی کران خواستنش ...
غرق بودم در نی نی چشماش ... و چقدر این غرق شدن شیرین بود ....
زمانی به خودم اومدم که مهرزاد با صداي آرومش پرسید ...
مهرزاد – به حرفام فکر می کنین ؟ ...
با گنگی نگاهش کردم .... چیزي از حرفاش یادم نبود ... تنها چیزي که ذهنم روش خوب تمرکز کرده بود حضور امید در یک
قدمیم بود ....

@romangram_com