#شکیبا_پارت_177

خندید و جواب داد ...
خاطره – بذار حرفاشون رو بزنن ... شاید زودتر یه عروسی بیفتیم ...
خندیدم ... از اون دو تا آبی گرم نمی شد ...
در حیاط رو باز کردم و قبل از خارج شدن دستی به شال روي سرم کشیدم ... با اینکه اون موقع شب تو کوچه مون پرنده هم
پر نمی زد .. ولی با این حال از درست بودن شال روي سرم مطمئن شدم بعد از در بیرون رفتم ...
بدون اینکه نگاهی به داخل کوچه بندازم .. کیسه ي آشغال رو گذاشتم داخل محفظه ي مخصوصش .... برگشتم به طرف در
خونه که با صداي باز و بسته شدن در ماشینی نگاهم رفت سمت صدا .....
با تعجب به کسی که از ماشین مشکی رنگ پیاده شد نگاه کردم ... مهرزاد .....
مسخ شده نگاهش می کردم که داشت به طرفم میومد ... با صداي سلام کردنش به خودم اومدم ...
مهرزاد – سلام ...
آب دهنم رو قورت دادم و سري تکون دادم ...
من – سلام ...
سرش رو انداخت پایین ...
مهرزاد – خوب هستین ؟ ... یه ساعتی هست که اینجا تو ماشین نشستم ... راستش روم نشد زنگ خونه تون رو بزنم ...
تو سکوت نگاهش می کردم ... چیکارم داشت ؟ ...
سرش رو آورد بالا ..
مهرزاد – می خواستم باهاتون حرف بزنم ...
آروم گفتم ....
من – بفرمایید ... گوش می کنم ...
تعارفش نکردم بیاد داخل ... با اینکه تنها نبودم ولی درست نبود ... یا شاید اون لحظه اینجوري به نظر بهتر بود که خارج از
خونه حرف بزنیم ....
کمی اومد نزدیک تر ....
مهرزاد – راستش خاله تون یه چیزایی به مامانم گفتن که می خواستم از خودتون بپرسم درسته ؟ ...
یاد حرفاي خاله افتادم ... سري تکون دادم ...
من – بله درسته ..
صداي ماشینی تو کوچه پیچید ... ولی مهرزاد بی توجه به صدا گفت ...
مهرزاد – راستش با اینکه خونواده م مخالف این موضوع هستن ... ولی من با این شرط مشکلی ندارم ...

@romangram_com