#شکیبا_پارت_176

من از عالم و آدم گله دارم گله دارم
بهار نگاه دوخت به نگاهم .... لبخند کم جونی زد ...
بهار – پرسید کجایی ... بعدم گفت که می خواسته راجع به کار علی باهات حرف بزنه ...
یه لحظه لبخندش پر رنگ شد ...
بهار – گفت که بعداً خودش میاد که باهات حرف بزنه ...
پوزخندي روي لبم نشست .... اگر حاضر می شدم ببینمش .
خاطره شب رو پیش ما موند .... و تا صبح با بهار از امید حرف می زدن و هر چی تو ذهنشون درباره بی علاقگی امید به ترلان
بود رو می گفتن ... و من تموم مدت در حین فکر کردن به امید آرزو می کردم که کاش این مردم دانه هاي دلشان پیدا بود ....
خاله شونه اي بالا انداخت ...
خاله – والا من گفتم که قصد ازدواج نداري ... خودشون هی اصرار کردن که بیان .. براي همین ناچاراً گفتم که تو شرطت
براي ازدواج اینه که رادین و علی همیشه با تو زندگی کنن .... اونوقت بود که زري یه کم ترش کرد ... بعد هم گفت که با
مهرزاد حرف می زنه ...
ابرویی بالا انداخت ...
خاله – فکر نکنم قبول کنه ... احتمالاً دیگه حرفی نمی زنن ... تو هم خیالت راحت باشه ...
سري تکون دادم ...
من – ممنون خاله ... اصلاً اعصاب اینکه بیان خواستگاري رو نداشتم ....
خاله نگاه شماتت باري بهم کرد ..
خاله – مگه چند سالته که می گی اعصاب ندارم ... تو اول جوونیته ... اگه تو این رو بگی من باید چی بگم ؟ ....
و من رفتم تو فکر که عاشق امید شدن همین بی اعصابی ها رو هم داره دیگه .
ده روزي از شروع مرداد ماه گرم می گذشت .... سر کیسه ي آشغال ها رو گره زدم ... و رو به بچه ها که جلوي تلویزیون
نشسته بودن گفتم ...
من – من این آشغال ها رو می برم دم در .. حواستون به رادین باشه ...
خاطره نیم نگاهی بهم انداخت ....
خاطره – برو خیالت راحت .... چند دقیقه که بیشتر نیست ...
نگاهی کردم به خشایار و بهار که کنار هم نشسته بودن و حرف می زدن ... سري از روي تأسف تکون دادم ... و با اشاره به
سمتشون رو به خاطره گفتم .
من – اگه همه ي دنیا رو آب ببره این دو تا خبر نمی شن ...

@romangram_com