#شکیبا_پارت_175
من – چرا ؟ ... مگه سحر نبود ؟ ...
سري تکون داد ...
خاطره – بود .. ولی من حوصله ش رو نداشتم ....
همون موقع بهار اومد و نشست کنارش .... و خشایار هم گفت ...
خشایار – خوب ... کاري ندارین ؟ ... من برم بخوابم ...
که خاطره صداش کرد ...
خاطره – نه .. صبر کن ...
خشایار برگشت و سوالی نگاهش کرد ...
خاطره با لب و لوچه ي آویزون یه نگاه به خشایار کرد و یه نگاه به بهار ... بعد هم گفت ...
خاطره – شما دوتا هم حس کردین موضوع ترلان از نظر خونواده ي مقدم به مقدار جدیه ؟ ....
نفس .... نفس ... نفس کم آورده بودم یا اکسیژن هوا تموم شده بود ؟ ...
سکوتشون چه معنایی داشت ؟ ...
خاطره سري تکون داد ...
خاطره – پس شما دوتا هم فهمیدین ؟ .... خوب آخه میوه پوست گرفتن و دادنش دست امید از طرف ترلان چه معنایی می
تونه داشته باشه ؟ ....
باز هم سکوت کردن ... و تو این فاصله یه توده از اعماق وجودم راه گرفت به سمت حلقم ....
اینبار سکوت رو بهار شکست ...
بهار – ولی امید رفتار خاصی نداشت ..... وقتی هم ترلان بشقاب پر از میوه رو داد دستش اخم کرد ...
خشایار هم به حرف اومد ...
خشایار – مطمئنم امید بهش علاقه اي نداره ... ندیدین فقط یه تیکه از کیویش رو خورد و بعدم بشقاب رو گذاشت روي میز ؟
...
توده تا پشت پلکم هجوم آورد .... پس اخم و تخمش فقط براي من بود ؟ .... چرا یه نمونه از اون حرفاي تلخ تر از شرنگش رو
تقدیم ترلان نمی کرد ؟ ....
بهار خیره به یه نقطه ... آروم گفت ...
بهار – حالت رو پرسید ...
پلک زدم ... چند بار و چند بار تا اشکم سرازیر نشه .... چرا فکر می کردم بیشتر از این به نبودنم توجه می کنه ؟ ...
آهاي مردم دنیا گله دارم گله دارم
@romangram_com