#شکیبا_پارت_174

همون نگاهی که باعث شد قلبم اوج بگیره ... اوج بگیره و به معراج بره .... اوج بگیره و یک دفعه با شدت فرو بریزه ...
گذشت روزگاري از اون لحظه ي ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
از یاد نگاهش دلم گرم شد ... حس خوبی تو تنم نشست ...
یاد شب چهار شنبه سوري ... و توجه ش به رادین که براي نزدیک شدن به آتیش ها ذوق می کرد ...
اسباب کشی و اومدنش براي کمک ....
سیزده به در ... و چاي خوردنش ....
روز هاي جمعه تو بهشت زهرا ....
و آخرین دیدار .... نماز خوندنش و گل هاي یاسی که براش چیدم ... و حرفش که کامم رو تلخ کرد ...
شکستم و دم نزدم ...
فرو ریختم و براي حفظ ظاهر استوار ایستادم ...
رفتن رو به موندن ترجیح دادم و براي دوباره نشکستنم ؛ ندیدنش رو تنها چاره دیدم ....
و چقدر دلم بهانه می گرفت براي دیدنش ... براي چشمانی که انگار زیارتگاه من بود .... کاش می فهمید چقدر دوري ازش
سخته ... کاش ....
وقتی عقربه هاي ساعت روي عدد یازده ایستاد ... دیگه تموم امیدم نا امید شد ... شکستم از این بی توجهی
در این درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
ساعت نزدیک یک بود که خاله اینا برگشتن .... خاطره و خشایار ، همراه بهار و علی یه راست اومدن پیش من ...
علی همون اول با چشماي سرخ از بی خوابی رفت طرف اتاقش .. و قبل از وارد شدن گفت ...
علی – شب به خیر ... دفعه ي دیگه هم من بدون تو جایی نمی رم ...
و رفت که بخوابه ....
از حرفش لبخندي زدم ... اون نمی خواست بدون من جایی باشه و من نمی خواستم به خاطر شرایطم همیشه تو خونه زندانی
باشه ... یه لحظه تو دلم آرزو کردم بدونه چقدر دوسش دارم
خشایار و بهار رفتن یه گوشه و خیلی آروم شروع کردن با هم حرف زدن ...
خاطره با بی میلی تکیه داد به پشتی مبلش ....
خاطره – خوب شد نیومدي ... اصلاً خوش نگذشت ...
با این حرفش حواسم رو از خشایار و بهار گرفتم و نگاهش کردم ...

@romangram_com