#شکیبا_پارت_173
من – نه ... به خدا نیومدنم بهتره ...
بهار آروم گفت ...
بهار – من که می دونم تو دلت چه خبره ... نمی خواي ببینیش ؟ ..
از دلم خبر داشت ؟ ... مطمئن بودم خبر نداره .. خبر نداشت که به این راحتی می گفت بیا ...
منتظر چشم دوخته بود به دهنم ... نگاهی به خاله انداختم ... خاله هم منتظر بود ... می خواستن چی بشنون ؟ ... اینکه دلم بی
قرار دیدنشه ... حتی یواشکی و از دور ...
با این حال دلیل اصلی نرفتنم رو گفتم ...
من – دلتنگی از ندیدنش بهتر از اینه که بیام و تموم مدت اخماش تو هم باشه یا حرفی بزنه که اعصابم رو به هم بریزه ...
خاله سري تکون داد ..
خاله – آره .. اینجوري بهتره ... پس مواظب خودت باش ...
" چشم " زیر لبی گفتم ...
خشایار کتش رو پوشید و رو کرد به بقیه ...
خشایار – بریم دیگه .. دیر می شه ...
و بالاخره راهی شدن ... علی رو هم به زور باهاشون فرستادم .. راضی نمی شد بره و من رو تنها بذاره ...
رفتن و من موندم و رادین ... تموم مدت با رادین مشغول شدم تا شاید یادم بره دیدن کسی که خیلی دوسش داشتم رو پس
زده بودم تا اخمش و حرف هاي بی مهرش تأثیري روي علاقه م نذاره .
حین بازي با رادین ، نگاهم به ساعت هم بود ....
چرا دلم می خواست مثل شب چهارشنبه سوري آقا نادر امید رو بفرسته دنبالم ؟ ...
چرا دلم می خواست امید از من یه خبر بگیره ؟ .... زنگ بزنه و علت نرفتنم رو بپرسه ؟ ....
چرا با اینکه می دونستم براش مهم نیستم باز هم دلم توجه ش رو می خواست ؟ ....
دقیقه هام رو می گذروندم با یاد لحظه به لحظه ي روز ها و ساعاتی که امید توش حضور داشت ...
به یاد شبی افتادم که براي اولین بار از نزدیک دیدمش .. همون شبی که آقا نادر به هم معرفیمون کرد .... پوزخندش ...
حرفاش .... تلخ بودن ... ولی براي قلب دلتنگ من خیلی ارزش داشت ....
تو دفترش ... دعوا کردنمون ... حرفاي تندش ... زمانی که براي اولین بار سوار ماشینش شدم ..... شر بابک رو از سرم باز کرده
بود .... همراهیم تا خونه و نصیحتاش ....
زمانی که برف اومده بود و امکان بیرون رفتن از خونه نبود ... با سهراب مایحتاجمون رو خرید و آورد ..
روزي که براي پختن آش نذري رفتیم خونه ي آقا نادر .... اظهار نظرش درباره ي رژ لبم .... و نگاهش ....
@romangram_com