#شکیبا_پارت_172

بهار – کوچیک نمی شم اگه بگم ؟ ...
سرم رو تکون دادم ...
من – نه .. الان که خودش پا پیش گذاشته براي حرف زدن بهش اطمینان بده که دوسش داري ..
سري تکون داد و " باشه " اي گفت ..
با علی و خاطره از خونه خارج شدیم ....
تو راهروي آپارتمان .. خشایار رو دیدیم که تکیه داده بود به دیوار کنار در خونه شون .. و منتظر بود ....
در رو کامل نبستم ... رفتم سمتش ... انگشت اشاره م رو به حالت تهدید گرفتم سمتش ...
من – به خدا خشایار اگه اذیتش کنی ... خودم پوست سرت رو می کنم ...
لبخندي زد ..
خشایار – فعلاً که دختر عموي شما من رو اذیت می کنه ..
سري تکون دادم و با دستم بهش اشاره کردم بره ..
من – منتظرته ...
وارد خونه ي خاله که شدیم دل تو دلم نبود .. نگران بودم که بخوان باز هم به بی راهه برن ... انقدر نگرانیم واضح بود که
خاله سعی می کرد با هر چیزي که می تونه من رو مشغول کنه .. و یکی از راه هاش پرت کردن حواس من به رادین بود ...
اینکه دیگه وقتش بود تا به رادین یاد بدم در مواقع لازم بگه که دستشویی داره ... و یاد بگیره که خودش بره دستشویی .... و
دیگه اینکه بهتره یادش بدم خودش غذا بخوره ....
صحبت در این موارد و راهنمایی هاي خاله براي اینکه من بی تجربه بتونم از پس این کارا بر بیام باعث شد تا دقایقی یادم بره
که بهار و خشایار تو خونه ي ما در حال صحبت هستن ....
خیلی طول نکشید که بهار و خشایار اومدن خونه ي خاله .... با لب هاي پر از خنده ... و این نشون می داد که بالاخره
تکلیفشون با هم و با دلشون مشخص شده ...
البته اونجور که بعدش بهار برام تعریف کرد .. قرار گذاشته بودن تا براي شناخت بیشتر که لازمه ي زندگی مشترك بود با هم
باشن ... و بیشتر وقتشون رو با هم بگذرونن ....
خاله براي بار چندم گفت ..
خاله – تو به امید کار نداشته باش ... بیا یه گوشه بشین ..
بهار اومد کنارم نشست ...
بهار – خاله راست می گه ... بیا دیگه ..
سري تکون دادم ...

@romangram_com