#شکیبا_پارت_171

مهمونی می ذاریم یا بعدش ...
صداي اعتراض خشایار سریع بلند شد ...
خشایار – تیام غلط کرده ...
خاله جوابش رو داد ...
خاله – ا .. درست صحبت کن ... در ضمن دختر دم بخت همینه ... انقدر براش خواستگار میاد تا بالاخره به یکی جواب مثبت
بده ... آدم دختري رو که می خواد که نگاه نمی کنه .. میره خواستگاریش ...
نگاهی به بهار انداختم ... این دیگه نهایت بدشانسی بهار بود .. که تو اون موقعیتی که از جانب خشایار مطمئن نشده براش
خواستگار هم پیدا شده بود ....
خاله بهار رو مخاطب قرار داد ...
خاله – نظرت چیه بهار ؟ .... بگم کی بیان ؟ ....
بهار درمونده نگاهی به خشایار انداخت ....
می شد تردید رو تو صورتش دید ... معلوم بود نمی دونست چیکار کنه ... خشایار هم که زل زده بود تو چشماش و هیچی نمی
گفت ...
آخر سر هم بدون اینکه حرفی بزنه بلند شد و رفت ... خشایار هم همونجور نگاهش می کرد ... خاله بهم اشاره کرد کخ برم
دنبال بهار ....
بلند شدم و دنبال بهار از خونه ي خاله خارج شدم ... هنوز چند قدم نرفته .. خاطره هم اومد بیرون ...
برگشتم طرفش ...
من – تو دیگه چرا اومدي ؟ ..
لبخندي زد ..
خاطره – بیرونم کردن ... مامان گفت برو بیرون می خوام با خشایار حرف بزنم ...
لبخندي از سر رضایت زدم ... پس خاله می خواست با خشایار حرف بزنه و مطمئن بودم موضوع حرفش بهاره ..
تقریباً دو ساعت بعد بود که خاله تلفن کرد .... و گفت که خشایار می خواد با بهار حرف بزنه ... و ازمون خواست تا من و علی و
خاطره بریم خونه شون ... قرار بود خشایار بیاد خونه ي ما و با بهار حرف بزنه ...
علی رو صدا زدم ... رادین رو که تازه بیدار شده بود بغل کردم و رفتم سمت بهار ... آروم گفتم ..
من – تو رو خدا سر به سرش نذار ... یکی به دو نکن ... اگر دوسش داري قشنگ بهش بگو ... بذار دلش گرم بشه .... بذار
نسبت به حسی که بهش داري احساس مسئولیت کنه ...
بهار نگاهی به چشمام انداخت ...

@romangram_com