#شکیبا_پارت_170

خشایار – این موش گربه بازي چی بود این مدت راه انداخته بودي ؟ ...
بهار همونجور که به هویج تو دستش نگاه می کرد گفت ...
بهار – کدوم موش و گربه بازي ؟ ...
خشایار – همین که خودت رو از من قایم می کردي ! ...
بهار نیم نگاهی بهش انداخت ....
بهار – من همچین کاري نکردم ... در ضمن دیدم خیلی از ندیدنم ناراحت بودي و راه به راه ازم سراغ می گرفتی ؟ ...
خشایار می خواست جوابش رو بده که خاله تو چهارچوب در آشپزخونه ظاهر شد ... اما به جاي اینکه وارد بشه همونجا ایستاد و
تکیه داد به در ...
خاطره نگاهی به خاله انداخت ...
خاطره – کی بود مامان ؟ ...
خاله همونجور که نگاهش به ما بود و انگار تو جاي دیگه اي سیر می کرد .. جواب داد ..
خاله – افسر ....
و سکوت کرد ...
همه مون خاله رو نگاه کردیم .. ولی خاله اصلاً حواسش به ما نبود .. جایی خیره شده بود و رفته بود تو فکر ...
صداش کردم ...
من – خاله ؟ .. چیزي شده ؟ ...
با این حرفم از تو فکر بیرون اومد و آهی کشید ...
خاله – نمی دونم حکمتش چیه که همه به فکر افتادن عروسی کنن ...
ناخودآگاه دلم لرزید ... که نکنه امید ...
خاله همونجور که نگاهمون م یکرد گفت ..
خاله – افسر زنگ زده بود براي شب جمعه دعوتمون کنه ... گفتم شما هم اینجایین و نمی خواد بهتون زنگ بزنه ....
خاطره گفت ...
خاطره – بازم مهمونی ؟ ...
خاله سري تکون داد ..
خاله – نه مثل دفعه ي پیش ... مثل هر سال مهمونی بزرگ .. که همه ي دوست و آشنا و فامیل رو دعوت می کنن .... هم
راجع به مهمونی گفت هم اینکه با زري می خوان بیان براي مهرزاد خواستگاري .. هم گفت که خونواده ي شهیدي از بهار
خوششون اومده و می خوان اگه اجازه می دیم بیان خواستگاري براي تیام ... می خواست بدونه قرار خواستگاري رو قبل از

@romangram_com