#شکیبا_پارت_169
حق بدم که بخواد شخص دیگه اي رو به همسري انتخاب کنه ... گرچه که دلم این حرفا حالیش نمی شد ...
تو حین حرفاي خاله تلفن خونه شون زنگ خورد ... خاله بلند شد و رفت تا جواب تلفن رو بده .... ما سه تا هم تو سکوت دوباره
مشغول کار شدیم ...
چند دقیقه اي بیشتر نگذشته بود که در خونه باز شد ... از صداي در هر سه نگاهی به هم انداختیم ... فقط یه نفر بود که بدون
در زدن وارد می شد .. اونم به این خاطر که خونه ش اونجا بود ... خشایار ...
بهار سریع بلند شد .. دست پاچه بود ... می فهمیدم که می خواد فرار کنه و نمی دونه کجا بره که خشایار متوجه ش نشه ...
سریع دستش رو گرفتم ... آروم گفتم ....
من – بشین .. دیگه براي رفتن دیر شده ...
درمونده نگاهی بهم انداخت .. و مثل من آروم .. گفت ..
بهار – واي .. نه ... الان زوده ... تو این مدت هیچ توجهی به من نکرده ...
دستش رو کشیدم تا بشینه ...
من – شاید اینجوري بهتر باشه ...
بهار با بی میلی نشست ...
صداي یاالله خشایار بلند شد ... صداش از پشت دیوار آشپزخونه میومد و این نشون می داد می خواد بیاد داخل ...
شالم رو انداختم روي سرم و به بهار هم اشاره کردم شالش رو مرتب کنه ... با بفرماییدمون .. خشایار وارد شد ...
با دیدن بهار .. ابرویی بالا انداخت و بعد از سلام کردن ، رو به بهار گفت ...
خشایار – ا ...قدم رنجه کردین ! ... مزین کردین خونه مون رو با قدوم همایونیتون ! .... راه گم کردین یا منت گذاشتین بر ما
که اینجا حضور پیدا کردین ؟ ...
طعنه ي کلامش به وضوح پیدا بود ... به خصوص که تمام مدت زل زده بود به بهار و این کارش بهار رو بی نهایت معذب
کرده بود ..
با اشاره ي ابرو به بهار حالی کردم که آروم باشه ... نفس عمیقی کشید .. و سعی کرد با خودداري جواب بده ...
بهار - من که همیشه اینجام ... شما زیاد تو خونه نیستین که من رو ببینین ...
خشایار به طرف یخچال رفت رو شیشه ي اب رو بیرون آورد و رفت سمت کابینت تا لیوانی برداره ... در همون حین هم گفت
...
خشایار – من که راه به راه خونه م .... شمایین که فقط عطر حضورت نشون دهنده ي بودنته ...
لبخندي روي لب هاي بهار نشست ... که البته خشایار ندید ...
خشایار لیوان آبش رو یه سره بالا رفت ... بعد هم برگشت سمت بهار ...
@romangram_com