#شکیبا_پارت_167

بهار – خاله ؟ ...
خاله مصنوعی اخمی کرد ...
خاله – راست می گم دیگه خاله ...
بعد هم آهی کشید و حواسش رو داد به فلفلی که بعد از حبه هاي سیر برداشته بود و می خواست داخل شیشه بندازه ...
همونجور شمرده شمرده گفت ...
خاله – سه چهارباري بیشتر ندیدمش ... ولی همون سه چهار بار هم کافی بود تا بفهمم چه جور زنیه ...
با تعجب نگاهی به خاله کردم ... در مورد کی حرف می زد ؟ .. چرا مسیر حرف رو عوض کرد ؟ ....
نگاهی به خاطره انداختم و سري تکون دادم که یعنی خاله داره راجع به کی حرف می زنه ... که خاطره هم با بالا انداختن
شونه ش بهم حالی کرد که نمی دونه ...
خاله که چند ثانیه اي مکث کرده بود .. دوباره به حرف اومد و من هم باز به صورتش خیره شدم ....
خاله – خوش قیافه بود ... قدش از تو بلند تر ...
نگاهی بهم انداخت ... پس منظورش از تو ، من بودم ...
خاله – موهاش کوتاه بود ..... رنگ کرده بود ... طلایی ....
یه هویج برداشت و شروع کرد به پوست گرفتن ... منم مبهوت صورتش بودم ببینم از کی حرف می زنه ...
خاله – از نظر اندام تقریباً شبیه تو بود .... همیشه یه مقدار آرایش ملایم داشت ...... ولی نه اونقدري که بگی آرایش صورتش
زیاده .... چشماش خوش حالت بود ... ولی بقیه ي صورتش معمولی .. چیزي که باعث می شد این زن زیباتر به نظر برسه .....
طرز برخورد و رفتارش بود ...
ما سه تا تو سکوت به خاله گوش می کردیم ...... هیچ کدوم هم سوالی نپرسیدیم که در مورد کی حرف می زنی ...
خاله نفسی تازه کرد ...
خاله – همیشه یه لبخند قشنگ رو لباش بود ..... با خانوما که حرف می زد این لبخند بیشتر می شد و وقتی هم طرف
صحبتش مرد بود .. این لبخند تبدیل می شد به یه لبخند محو ....... که معلوم بود فقط جهت احترام رو لباشه ...... با متانت
رفتار می کرد ... تمام کلماتش احترام آمیز بود ...... طوري حرف می زد که شنونده رو وادار می کرد ناخودآگاه براش احترام
قائل بشه ....
خاله دوباره نگاهی به چشماي پر از سوال من انداخت ...
خاله – واقعاً دوست داشتنی بود ... خیلی به شوهرش می رسید ....... از هر فرصتی استفاده می کرد ...... آدم از احترامی که به
شوهرش می ذاشت لذت می برد .... تو همون سه چهار بار دیدنش ، فهمیدم تو بیشتر کاراش از شوهرش نظر می خواد .....
حتی تو کاراي کوچیک ...

@romangram_com