#شکیبا_پارت_166
براي اینکه خاله که رفته بود دبه هاي سرکه رو بیاره نشنوه اروم گفتم ...
من – احتمالاً خاله می خواد به همه ي شهر ترشی بده ... ببینین چندتا شیشه آورده ؟ ...
با این حرفم هر سه زدیم زیر خنده ...
همون موقع خاله با ظرف سرکه وارد آشپزخونه شد و در حالی که کمی نفس نفس می زد از سنگینی ظرف .. رو به هر سه
نفرمون گفت ...
خاله – واي که نشستین مثل این پیرزنا غر می زنین ... انگار نه انگار سه تا دختر مجردین و دم بخت ... پس کی می خواین
این کارا رو یاد بگیرین ؟ ...
بهار با لبخند از حرف خاله جواب داد ...
بهار – خوب خاله اون موقع ترشی از بیرون می خریم ... ولی قبلش خدا زنده نگه داره خاله رو ....
با این حرف بهار باز سه تایی زدیم زیر خنده ...
خاله ظرف سرکه رو کناري گذاشت و خودش اومد روي صندلی نشست و شروع کرد به خرد کردن حبه هاي سیر ... ابرویی
بالا انداخت و رو به بهار گفت ...
خاله – وقتی شدم مادرشوهرت ببینم بازم از این حرفا می زنی ؟ ....
بهار ذوق زده از حرف خاله .. ب*و*سه اي روي گونه ي خاله گذاشت و گفت ...
بهار – خدا از دهنتون بشنوه ... تازه مگه اون موقع می ذارم چیزي از ترشیا به این دوتا برسه ؟ ....
و با دست من و خاطره رو نشون داد ... خاله از لحن شاد بهار لبخندي زد و سري تکون داد ...
خاله – یعنی الان نباید خجالت بکشی که ؟ .. نه ؟ ...
خاطره جاي بهار جواب داد ...
خاطره – واي مامان الان که عهد ناصرالدین شاه نیست که ... الان به جاي خجالت کشیدن باید دودستی پسر خوب رو
چسبید که تو تور یکی دیگه نیفته ... تازه من ترجیح می دم به جاي اینکه یه دختر لوس ازخودراضی و بی دست و پا زن
داداشم بشه .. این بهار مخ خشایار رو بزنه
بعد قري به سر و گردنش داد ...
خاطره – بهار هم باحاله .. هم پایه ست .. هم از پس زبون خشایار برمیاد .. هم اینکه ...
خاله حرفش رو قطع کرد ...
خاله – هم اینکه باید به هردوتون با هم خونه داري و آشپزي یاد بدم .... درسته ؟ ....
با این حرف خاله .. من که تا اون موقع داشتم ریز ریز می خندیدم بلند زدم زیر خنده ....
بهار حالتی به خودش گرفت که یعنی ضایع شده ... با مظلومیت گفت ...
@romangram_com