#شکیبا_پارت_165

بهار که سوار شد به راننده گفتم سریع حرکت کنه ....
همین که ماشین راه افتاد بهار آروم گفت ...
بهار – فهمید تو ماشینی ...
مثل خودش آروم جواب دادم ...
من – می دونم ...
بهار – حالت رو پرسید ....
آخ که دلم می خواست داد بکشم " بی جا می کنه وقتی نمی خواد آرامشش رو به هم بزنم حالم رو می پرسه " ... ولی
سکوت کردم ...
سکوت کردم و سعی کردم این خوش خیالی که براش مهم هستم رو از خودم دور کنم ...
براي اینکه فکرم به ناکجاآباد نره گفتم ...
من – ازش پرسیدي چقدر بهش بدهکاریم ؟ ...
بهار سري تکون داد ...
بهار – آره .. ولی گفت که هنوز کارش تموم نشده و فعلاً پولی نمی گیره .... بعداً هم با خودت حرف می زنه ...
ناخودآگاه پوزخندي زدم ... مگه قرار بود همدیگه رو ببینیم که می خواست با خودم حرف بزنه ؟ .... پیش خودش چی فکر
کرده بود ؟ ... اینکه من بالاخره طاقت نمیارم و پا می ذارم رو حرفم ؟ .... نه ... سر سخت تر از این حرفا بودم ........
خیلی زود به نیمه ي تیر رسیدیم ... به سالگرد زلزله ....
با یه قرار دسته جمعی مراسمی براي سال نگرفتیم ... کسی رو نداشتیم که دعوت کنیم ... ترجیح دادیم یه مقدار پول به
نیتشون به موسسه اي بدیم که بچه هاي بی سرپرست و بد سرپرست رو نگه داري می کنه ...
خودمون هم روز سال .. که وسط هفته بود .. رفتیم بهشت زهرا ... خاله یه مقدار حلوا درست کرد که همون رو تو بهشت زهرا
بین آدمایی که بودن خیرات کردیم ....
تو آشپزخونه ي خونه ي خاله نشسته بودیم و می زدیم تو سر خودمون .... دو سه روزي از سالگرد گذشته بود ....
خاله وقت گیر آورده بود انگار ... یه عالمه سبزیجات ریخته بود روي میز جلومون ... و گفته بود همه رو تکه تکه کنیم و بریزیم
تو شیشه هاي بزرگی که براي ترشی کنار گذاشته بود ...
خاطره براي بار چندم غر زد ...
خاطره – یعنی من نمی دونم چرا باید به جاي درس خوندن بشینم اینجا ؟ ... مثلاً من کنکور دارما ...
بهار هم که مشغول خرد کردن هویج ها بود گفت ...
بهار – این رو به مامانت بگو ...

@romangram_com