#شکیبا_پارت_164

رو کردم به بهار ..
من – برو .. مواظب خودت هم باش ... کارتون تموم شد خبرم کن بیام دنبالت ..
سري تکون داد و ... آروم و با کمی نگرانی گفت ...
بهار – اگه نیاز بود باهات مشورت کنم چی ؟ ...
مطمئن جواب دادم ..
من – از امید کمک بخواه .. حتماً کمکت می کنه .. اگر هم لازم بود به خودم زنگ بزن ...
می خواست پیاده بشه که سریع گفتم ...
من – راستی از امید بپرس چقدر باید براي حق الوکاله بدیم ... هنوز بهش بدهکاریم ..
بهار " باشه " اي گفت و پیاده شد .. از همون فاصله متوجه ش شدن ... مهشید دستی براي بهار تکون داد .. بهار رفت به
سمتشون .. هیچ کس متوجه من نشد که تو ماشین نشسته بودم و کمی خودم رو پایین کشیده بودم تا کمتر پیدا بشم ...
فقط صاحب دوتا چشم سیاه خیره بود به داخل ماشین .........
به راننده گفتم از همونجا دور بزنه ... همین که امید متوجه حضورم شده بود کافی بود .. نمی خواستم بقیه هم بفهمن .... چون
ناچار بودم به احترامشون پیاده بشم و این یعنی رو در رو شدن با امید ...
نه ... من گفته بودم دیگه من رو نمی بینه و باید رو حرفم می موندم ....
تو پارك به رادین خیلی خوش گذشت ... چون براي فرار از فکر کلی باهاش بازي کردم ... به قدري خسته شده بود که آخر
سر نمی تونست راه بره ..... گرسنه بود و کیکی که براش خریدم و با ولع می خورد ...
بهار زنگ زد و گفت کارشون تموم شده .... دوباره سوار تاکسی تلفنی شدم و رفتم دنبالش ...
باز هم از راننده خواستم کمی دورتر بایسته ...
باز هم دو چشم مشکی نشونه رفته بود داخل ماشین رو .... اینبار با اخم هاي در هم گره خورده ....
بی توجه بهش سرم رو با رادین گرم کردم ...
بی هوا یاد آخرین پیامی افتادم که مهرشاد .. شب آخر ... برام فرستاد .... همون پیامی که لبخند رو مهمون لبهام کرده بود ...
"زندگی بهانه است
من هوا را به امید
همنفسی
با تو
تنفس می کنم"
چقدر مصداق حال من بود ... وقتی با دیدن امید پی در پی نفس می کشیدم ... عمیق ...........

@romangram_com