#شکیبا_پارت_163
پر بشه ... تا کمتر احساس تنهایی کنه .... داشتم کیک درست می کردم که بهار وارد اشپزخونه شد ....
بهار – بگو کی زنگ زد ؟ ...
بی خیال پرسیدم ..
من – کی ؟ ...
ابرویی بالا انداخت ...
بهار – مهشید .. گفت اگه بشه فردا بریم خونه ي ما تا خواهرشوهرش خونه رو ببینه ...
اسم مهشید یادآور امید بود ... با اینکه می خواستم خودم رو بزنم به بی خیالی ولی موفق نبودم ... آروم پرسیدم ..
من – چیز دیگه اي نگفت ؟ ..
بهار – نه .. البته حالت رو پرسید و سلام هم رسوند ..
زیر لب زمزمه کردم ...
من – سلامت باشه ...
مایه ي تو کاسه رو شروع کردم به همزدن ... که با حرف بهار سر بلند کردم ...
بهار – تو هم میاي ؟ ...
با قاطعیت سري تکون دادم ..
من – نه ..
با ناراحتی گفت ..
بهار – یعنی تنها برم ؟ ...
تنها ؟ .. مسلماً نمی ذاشتم تنها بره ...
لبخند کم جونی زدم ...
من – نه .. خودم با تاکسی تلفنی می برمت .. بعد هم رادین رو می برم پارك .. کارت که تموم شد میام دنبالت .. خوبه ؟ ....
سري تکون داد و لبخند دندون نمایی زد ...
بهار – آره و ممنون ...........
و رفت .... خیره به رفتنش رفتم تو فکر ...
به امید گفته بودم دیگه من رو نمی بینه ... و می خواستم سر حرفم بمونم .. گرچه که خیلی سخت بود ...
تاکسی تلفنی که پیچید تو کوچه .. از همون فاصله هم می تونستم امید رو کنار مهشید و مهدي .. و یه خانوم و اقاي جوان
دیگه ببینم ...
قبل از رسیدن بهشون به راننده گفتم بایسته ...
@romangram_com