#شکیبا_پارت_162

خشایار میوه پوست بگیر ... یه مقدار بهش برس که این کدورت بینتون نمونه ... بعد از فردا تو می شی جن و اون می شه بسم
الله ...
بهار مبهوت گفت ...
بهار – چی ؟ .. چی می شیم ؟ ...
خاله خنده ي بلندي کرد و ادامه داد ..
خاله – هیچی .. هر جا خشایار بود تو نباید حضور داشته باشی ... خونه ي ما وقتی میاي که خشایار نباشه ... اگر اینجا هم اومد
می ري اتاقت .. البته خیلی معمولی رفتار کن و نبودت رو طبیعی جلوه بده ...
سریع گفتم ..
من – دانشگاهش چی خاله ؟ ...
خاله سري تکون داد ...
خاله – فعلاً که امتحان داره ...
بعد رو کرد به بهار ..
خاله – ساعت امتحاناتت رو بهش نگو .. از ما هم که پرسید جواب سر بالا می دیم ... زنگ زد جوابش رو یه در میون نده .. هر
وقت هم ناچار شدي جواب بدي بگو فعلاً کار داري و هر وقت کارت تموم شد بهش خبر می دي .. ولی خودت بیا خونه ..
بهار از روي ناچاري سري تکون داد ...
بهار – چشم .. یعنی نتیجه اي داره ؟ ..
خاله لبخند قشنگی زد ...
خاله – اگر کفتر جلد خودت باشه که بر می گرده .. بذار یه مقدار بگرده و ببینه می تونه مثل تو پیدا کنه یا نه ! ...
بهار هم شد شبیه به من ... با این تفاوت که من از امید خبري نداشتم ولی بهار خیلی راحت می تونست از پشت پنجره گاهی
خشایار رو ببینه ...
روزهاي سختی بود ... هم براي من و هم براي بهار ... با این تفاوت که چون خاله خشایار رو بزرگ کرده بود و خوب می
شناختش تونست کمک بزرگی به بهار کنه ...
روزها می گذشت و من خودم رو غرق کرده بودم تو زندگی ... ترجیح می دادم انقدر سرگرم بشم که فکرم سمت امید نره ...
از خرید و پاك کردن و خرد کردن سبزي تا خشک کردنشون و سته بندي کردنشون ... پختن مربا و انداختن ترشی که داشتم
زیر نظر خاله یاد می گرفتم ....
یه هفته قبل از سالگرد فوت عزیزانمون بود که مهشید با بهار تماس گرفت تا یه قرار بذارن براي دیدن خونه ي عمو ...
علی رو بعد از امتحاناتش کلاس شنا ثبت نام کرده بودم ... بعضی روز ها هم می رفت کلاس زبان .. سعی کرده بودم وقتش

@romangram_com