#شکیبا_پارت_161
زمزمه کرد ..
بهار – دیدي چی گفت ؟ ...
سري تکون دادم ..
من – عصبانی بود ...
بهار – دوستم نداره شکیبا ...
دست گذاشتم روي گونه ش ...
من – زیادي سر به سرش گذاشتی ...
می خواست حرفی بزنه که صداي در خونه مانع حرف زدنش شد ... بلند شدم و در رو باز کردم ... خاله بود ..
با دیدن بهار در حال گریه سر به حالت تأسف تکون داد ...
خاله – اون که چیزي نخورده دوباره رفت بیرون .. اینم از این که داره گریه می کنه ...
نفس کلافه اي کشید ...
خاله – من از دست شماها چیکار کنم ؟ ...
خاله وارد شد و رفت روي همون مبلی که بهار نشسته بود .. دستی روي شونه ي بهار که به احترامش ایستاده بود گذاشت و
وادار به نشستنش کرد و خودش هم نشست ...
خاله – به خدا دیگه مغزم جا نداره .. از یه طرف فکر شکیبا باید باشم که زانوي غم بغل گرفته .. از یه طرف فکر خاطره که
امسال کنکور داره ... یه طرف هم خشایاره ... یه طرف هم تو ...
بهار سرش رو به زیر انداخت ... معلوم بود از خاله خجالت کشیده ... حالش رو می فهمیدم ...
خاله شروع کرد به نوازش شونه ي بهار ..
خاله – گریه نکن خاله ... نگران هم نباش که یه فکر اساسی دارم ...
آروم دست بهار رو گرفت ...
خاله – امشب شام بیاین پیش ما ... امشب باید آشتی کنین .. این مردا منت کش خوبی نیستن ... اگه به باباي خدابیامرزش
رفته باشه که اصلاً این یه کار رو بلد نیست ... به جاي اینکه همه چی رو درست کنه می زنه خراب ترش هم می کنه ....
بهار سرش رو بلند کرد و با ناباوري پرسید ..
بهار – یعنی برم منت کشی ؟ ..
خاله لبخندي زد ...
خاله – انشاالله شوهر که کردي می فهمی که این زنا هستن که همیشه به خاطر تداوم زندگیشون کوتاه میان ... حالا هم قرار
نیست کار خاصی بکنی .. من که خودم رو سرگرم شام درست کردن می کنم .. با خاطره هم که رودربایستی نداري ... براي
@romangram_com