#شکیبا_پارت_160
هر دو بی نهایت عصبانی بودن .... این رو از صورتشون و طرز راه رفتنشون می شد فهمید ...
خشایار – مگه با تو نیستم ؟ ...
به قدري لحنش بد بود که یه لحظه از اینکه باعث شدم این دو نفر به هم نزدیک بشن ناراحت شدم ... البته لحن بهار هم
دست کمی از خشایار نداشت ...
بهار – من هرکاري بخوام می کنم ...
خشایار – این که معلومه ... دارم می بینم ....
بهار که داشت به سمت اتاقش می رفت .. برگشت و صورت به صورت خشایار ایستاد .. هر دو اخم کرده بودن ....
بهار – من هر کاري می کنم به خودم مربوطه ...
خشایار – و حتماً هر کاري من می کنم هم به تو مربوطه که هی ایراد می گیري ....
بعد هم بلند تر گفت ...
خشایار – خسته شدم بهار ... خسته ... می فهمی ؟ .. هی ایراد می گیري ... کجا بودي ؟ با کی بودي؟ .. کی می ري ؟ .. کی
میاي ؟ ... بیا .. برو ... نرو ... بشین ... پاشو ... نفس نکش ..
بهار هم بلند گفت ..
بهار – خسته شدي خوب برو ... مگه من گفتم بیا دنبالم ؟ ... خودت اومدي ..
خشایار – د اگه نمیومدم که باز می خواستی ایراد بگیري کجا بودي ...
بهار – بده نگرانتم ؟ ...
خشایار – من نخوام نگرانم باشی باید کی رو ببینم ؟ ... از کارم می زنم بیام خانوم رو برسونم بعد خانوم به هر بهانه اي یه
دعوا راه می ندازه ! ...
بهار – باشه .. دیگه نگرانت نیستم .. دیگه هم دنبالم نیا .. برو هر کاري دلت می خواد انجام بده ....
خشایار – معلومه که می رم ... این همه دختر .. من نمی دونم چرا خودم رو گرفتار تو کردم ...
و با سرعت رفت سمت در خونه ... در رو باز کرد و خارج شد و بعد هم در رو به شدت به هم کوبید .......
بهار بی حال خودش رو روي مبل پرت کرد و در همون حین اشکاش دونه به دونه چکید روي صورتش ..
رفتم طرفش ... کنارش نشستم و آروم صداش کردم ..
من – بهار ؟ ...
سرش رو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت ... سرعت چکیدن اشکش بیشتر شد .. دلم آتیش می گرفت وقتی می دیدم گریه می
کنه ....
آروم دست بردم و اشکاش رو پاك کردم ...
@romangram_com