#شکیبا_پارت_159
علی که انگار یه چیزایی فهمیده بود سریع وسایل رادین رو جمع کرد و ساك به دست کنارمون قرار گرفت ..
خاله با نگرانی مانتوش رو تنش کرد ...
زري جون رو به من گفت ...
زري جون – شما دیگه کجا ؟ ... بمونین می گم مهرزاد شما رو برسونه ... درست نیست با بچه بري بیمارستان ...
لبخند مصنوعی رو لبم نشوندم ...
من – ممنون .. ترجیح می دم کنار خاله باشم ...
با نگرانی زیر لب " هر جور میلته " اي گفت ... با همه خداحافظی کردیم .... به سمت در می رفتیم که نگاهم به امید افتاد که
با نگرانی نگاهم می کرد ...
انگار یه جورایی مصلحتی بودن نمایش مسخره مون رو فهمیده بود ....
خاطره چنان آه و ناله اي راه انداخته بود که هیچ کس شک نکرد که همه چی الکی باشه .. تا رفتن و نشستن توي ماشین
خاطره به کارش ادامه داد ..
اما به محض اینکه از کوچه ي خونه ي آقا نادر خارج شدیم خاطره ساکت شد ...
هیچ کس حرفی نمی زد .... جو سنگینی تو ماشین حاکم شده بود .. یا شاید من اینجوري تصور می کردم ....
بعد از چند دقیقه سکوتی که فقط با صداي نفس کشیدنمون شکسته می شد ؛ خاله آروم گفت ...
خاله – نمی خواین بگین چی شد که این نمایش رو راه انداختین ؟ ..
با این حرف خاله .. خشایار از آینه نگاهی به من انداخت ...
بهار و خاطره هم از جلو سرشون رو به سمت من که عقب نشسته بودم چرخوندن ...
خاله نگاهی بهم انداخت ... سري تکون داد ....
خاله – تو خونه راجع بهش حرف می زنیم .....
چشمام رو روي هم گذاشتم ..........
" هیچ وقت زندگی به خاطر دل ما از حرکت نمی ایسته " جمله اي بود که روزي چند بار با خودم تکرار می کردم ....
گاهی براي چند ثانیه به نقطه اي خیره می شدم ... اگر امتحانات علی نبود ... اگر امتحانات بهار شروع نشده بود ... اگر رادین و
اذیت هاش نبود قطعاً براي ساعت ها از زندگی به دور می افتادم ....
حالم خراب بود و این حال خراب بدجور روي بهار هم تأثیر گذاشته بود ... به طوري که بیشتر از قبل پاپیچ خشایار می شد ... و
همین عامل منجر شد به یه دعواي شدید بینشون ...
اون روز آخرین امتحان علی بود ... علی برگشته بود خونه و داشت غذا می خورد که در خونه به شدت باز شد و بهار و پشت
سرش خشایار وارد شدن ..
@romangram_com