#شکیبا_پارت_158

دنیا دست از چرخش برداشت ...
پاهام استوار شد ....
قلبم سرد شد ... و من ، سنگ ....
با بی رحمی اشک رو پس زدم ....
سخت شدم ... بی حس شدم ... بی احساس ...
توده ي توي حلقم رو کنترل کردم .... مغزم فرمان داد به گفتن ...
من – مطمئن باشید دیگه من رو نمی بینید ..........
با ابرویی بالا رفته نگاهم کرد ...
نگرانی توي نگاهش بود یا شاید ناراحتی ... یا چیز دیگه اي ...
راه افتادم ...
ازش گذشتم ...
دو سه قدم که ازش دور شدم ؛ ایستادم ....
نیم چرخی به طرفش زدم ...
با طعنه اي کاملاً مشهود .. گفتم ...
من – امیدوارم خونواده ي شهیدي بتونن آرامشتون رو برگردونن ....
نایستادم تا حرفی بزنه یا عکس العملش رو ببینم ... دلم به درد اومده بود .....
با بی رحمی گفت که تمومش کنم ... که از زندگیش بیرون برم ... مگه منظورش چیزي غیر از این بود ؟ ...
با حالی خراب رفتم سمت خشایار که گوشه اي باز هم بین بهار و خاطره نشسته بود ...
کمی به سمتش خم شدم ... متعجب نگاهم کرد .... آروم گفتم ...
من – یه بهونه جور کن که بتونیم تا یه ربع دیگه بریم ...
نگاه بهار و خاطره روي چشماي من بود و من زل زده بودم تو چشماي خشایار ...
نمی دونم نگاهم طوفانی بود یا حالت صورتم نشون دهنده ي حال خرابم .. که بدون اینکه چیزي بپرسه سریع گفت " باشه "
....
تو کسري از ثانیه .. خاطره معده درد مصلحتی گرفت ...
خشایار و بهار کمی شلوغش کردن و دور خاطره رو گرفتن ...
خشایار رو به جمع که با نگرانی اومده بودن جلو گفت ...
خشایار – می برمش بیمارستان ...

@romangram_com