#شکیبا_پارت_157
نظرم غلیظ تر می اومد با لذت به ریه هام کشیدم ...
دستش رو مشت شده جلو آورد .. انگار می خواست چیزي بهم بده ..
بی اختیار دستم رو جلو بردم و باز کردم ...
دستش رو باز کرد ...
گل هاي یاس توي دستش بود .....
نصف گل ها رو ریخت تو دستم و بقیه رو تو دستش نگه داشت و دوباره دستش رو مشت کرد ....
آروم گفت ...
امید – داري آرامش زندگیم رو به هم می زنی ... تمومش کن ...
خنده از لبام پر کشید ...
زمان ایستاد ...
اکسیژن تموم شد ...
همه جا تاریک شد و قیر اندود ... محو شدم تو سیاهی ....
اشک تا پشت پلکم هجوم آورد ....
دنیا چرخید و چرخید .......
توده اي از قلبم راه گرفت تا حلقم ، و همونجا جا خوش کرد .......
پاهام به لرزه افتاد ....
چیزي درون ذهنم شروع کرد به سوت کشیدن ....
کلماتی بدون توقف .. تو وجودم زنگ می زد ..... آرامش .... تمومش کن .... آرامش ... تمومش کن ....
به اندازه ي صدم ثانیه، دو ماه اخیر جلوي چشمام مثل فیلمی به حرکت در اومد ....
من ... عشقم .... چاي ... شیرینی ... نگاه شگفت زده ... لبخند ملیح ... راه رفتن خرامان ... شربت گلاب ... ساندویچ شامی ...
من اینجوري نمی تونم یه سدي بینِ قلبِ ماست
تو باید غرق شی در من ، بفهمی کی دلش دریاست
من اینجوري نمی تونم تو پاي من نمی شینی
تو رو اونقدر بخشیدم بزرگیمو نمی بینی ...
ذهنم زمزمه کرد ... تمومش کن ...
اکسیژن برگشت ...
همه جا روشن شد ....
@romangram_com