#شکیبا_پارت_156

هنوز سرگرم صحبت بودن ... خشایار نگاهی بهم انداخت و خیلی معمولی پرسید ...
خشایار – کجا بودي ؟ ...
با این حرفش ترلان و سهراب و بهار و مهرزاد برگشتن و نگاهم کردن ... بقیه مشغول حرف زدن بودن و متوجه صداي آروم
خشایار نشدن ...
لبخندي زدم و با اشاره به رادین گفتم ...
من – دنبال رادین بودم ....
خشایار سري تکون داد ... بقیه هم برگشتن به سمت تیام که داشت حرف می زد ... غیر از بهار که مشکوك نگاهم می کرد ...
رادین دور صندلی ها می چرخید و بازي می کرد .. منم یه گوشه ایستاده بودم و اگر نیاز بود با گرفتن دستش مانع از افتادن یا
خوردنش به صندلی ها می شدم ...
در همون حین هم حضور کسی رو روي تراس احساس کردم .... سرم رو به طرف تراس چرخوندم ..
امید بود که گوشه اي ایستاده بود و نگاهم می کرد ....
نگاهش جور خاصی بود ... یه لحظه از ذهنم گذشت " ریختن گل ها روي جانمازش کار درستی بود ؟ " ....
با دعوت افسرجون به صرف شام ... رفتیم داخل ....
از لحظه اي که امید به داخل سالن برگشته بود همش تو فکر نوع نگاهش بودم ....
وارد سالن که شدیم سعی کردم نگاهش نکنم ... نمی دونم چرا یه جورایی خجالت می کشیدم ...
حین خوردن غذا حواسم بهش بود ... با غذاي تو ظرفش بیشتر بازي می کرد ... تو فکر بود .... و هرازگاهی قاشقش رو پر می
کرد و به دهن می ذاشت ... طوري که وقتی غذاي بقیه تموم شد هنوز تو بشقاب امید غذا مونده بود ...
احساس می کردم چیزي از محتوي ظرف غذاش کم نشده ....
وقتی همه از پشت میز غذاخوري بلند شدن .. با راهنمایی افسر جون رفتم به سمت دستشویی تا صورت رادین رو بشورم ...
صورتش رو شستم و با دستمالی که دستم بود صورتش رو خشک کردم ...
انقدر خوشمزه نگاهم می کرد که بی اختیار ب*و*سیدمش .. و لبخندي بهش زدم ...
با همون لبخند در رو باز کردم .. که با صورت منتظر امید مواجه شدم ....
کمی جلو اومد ... بیرون رفتم و در رو پشت سرم بستم ...
سوالی نگاهش کردم ... چیکارم داشت ...
سرش رو انداخت پایین ...
امید – شکیبا ! ...
دلم لرزید ... اولین بار بود به اسم صدام می کرد .... بی هیچ حرفی نگاهش کردم و عطرش رو که به خاطر نزدیک بودنش به

@romangram_com