#شکیبا_پارت_155

با پیشنهاد سهراب که می گفت " بریم بیرون هوا بهتره " دختر پسرا بلند شدن .. بهار دست علی رو کشید و با خودش
همراهش کرد ...
رادین وقتی دید علی داره می ره بیرون سریع بلند شد و دنبالش راه افتاد .. و صداش کرد .... سریع بلند شدم و دنبال رادین راه
افتادم ...
نمی شد بچه رو به هواي کسی رها کنم .. می دونستم که حواس بهار به خشایاره .. و از طرفی علی گ*ن*ا*ه نکرده بود که همه
جا براي راحتی من رادین رو نگه داره ...
تو حیاط صندلی گذاشتن دور هم و نشستن به حرف زدن ...
مبینا و هانیه دختر مهشید هم با هم بودن .. رادین هم که فضاي باز دیده بود می دوید و جیغ می زد .. من هم دنبالش راه می
رفتم و مواظب بودم که زمین نخوره ....
غیر از افراد مجرد و بچه ها کسی تو حیاط نبود ... بزرگ ترا بودن تو سالن رو ترجیح داده بودن ....
رادین دور خودش می چرخید و بی توجه به هر مانعی می دوید ... همونجور که دنبال رادین بودم که داشت می رفت به سمت
چپ ساختمون .. از حیاط چشمم خورد به یکی از اتاق ها که پنجره ي سرتاسري و بزرگی داشت .. چراغ اتاق روشن بود و به
خاطر کنار بودن پرده و باز بودن پنجره داخلش دیده می شد ...
امید تو اتاق بود ...
از صورت خیس و آستین هاي بالا زده .. و جانمازي که دستش بود .. معلوم بود می خواد نماز بخونه ...
از جایی که ایستاده بودم من رو نمی دید ... نگاهش کردم ... با طمأنینه جانماز رو پهن کرد ....
فکري مثل برق از سرم گذشت ...
سریع با نگاه دنبال چیزي که می خواستم گشتم .... با دیدنش لبخندي زدم ...
بوته ي گل یاس سفید .........
به سمت بوته رفتم شروع کردم به چیدن ... سعی می کردم که گل ها بین دستام له نشه ... دستم که پر شد .. دست رادین رو
گرفتم و به سمت اتاق راه افتادم ... از پله هاي تراس منتهی به اتاق که بالا رفتم نگاهی به اطراف انداختم ... کسی نبود ..
زیر لب صلواتی فرستادم تا کسی متوجه غیبتم نشه ....
رادین که فکر می کرد اومدیم رو تراس تا بازي کنه خوشحال همراهم میومد ....
امید شروع کرده بود به نماز خوندن ... آروم وارد اتاق شدم ... رفتم کنارش ...
نفس عمیقی کشید .... یعنی بوي عطرم رو فهمیده بود ؟ ....
خم شدم و گل ها رو روي سجاده کنار مهرش ریختم ...
درنگ نکردم .. سریع از اتاق خارج شدم و با رادین رفتم سمت قسمتی که بقیه نشسته بودن ...

@romangram_com