#شکیبا_پارت_154

خشایار که انگار خوشش اومده بود سرش رو کمی به بهار نزدیک کرد و بی توجه به حضور من با لحن خاصی گفت ..
خشایار – ببین خودت شروع کردیا ! .. هی من نمی خوام سر به سرت بذارم ولی خودت نمی ذاري ...
بهار با بهت نگاهی به خشایار که تو مبل صاف نشست انداخت ....
با آرنج ضربه اي به بهار زدم که متوجهم شد .. سرم رو بردم نزدیک گوشش ...
من – این حرف چی بود زدي ؟ ..
آروم صورتش رو آورد نزدیک گوشم ..
بهار – به خدا منظور خاصی نداشتم ... خودش بد برداشت کرد ..
من – بهتره از اشتباه درش بیاري ...
درمونده نگاهی بهم انداخت و سري تکون داد ...
بعد هم حواسمون رو دادیم به بحثی که بین بقیه راه افتاده بود ..
بعد از چند دقیقه با صداي مهدي شوهر مهشید رو کردیم به سمتش ...
مهدي – خانوم کامیاب ! ...
وقتی دید هم من و هم بهار نگاهش می کنیم .. محترمانه لبخندي زد و رو به من گفت ..
مهدي – با خانوم کامیاب کوچیک کار داشتم ..
با لبخند سري براش تکون دادم ... رو کرد به بهار ...
مهدي – شما بالاخره براي خونه تون م*س*تأجر پیدا کردین ؟ ...
بهار سري تکون داد و خیلی محترمانه جواب داد ..
بهار – نه .. هنوز مورد خوبی پیدا نشده ...
مهدي دستاش رو تو هم قلاب کرد ....
مهدي – راستش خواهر من قراره خونه شون رو بکوبن و نیاز دارن یه جایی رو براي دو سال رهن کنن .. می خواستم بدونم
امکانش هست رو خونه ي شما حساب کنیم ...
بهار با خوشرویی جواب داد ..
بهار – خوشحال می شم بتونم کمکی کنم ...
مهدي شروع کرد به سوال درباره ي خونه ي عمو ... ولی من حواسم رفت به امید که هرازگاهی زیر چشمی نگاهم می کرد ...
احساس می کردم کلی حرف پشت هر کدوم از نگاه هاش پنهون باشه .. احساس می کردم سر در گمه ... یه حسی بهم می
گفت می خواد چیزي بگه یا کاري انجام بده که خودش هم توش مونده ....
زمانی به خودم اومدم که بهار آدرس خونه ي عمو رو نوشت و داد دست مهدي ...

@romangram_com