#شکیبا_پارت_153
داد می کردن تا بازي ...
بهار هم اومد کنارم نشست ... خشایار و خاطره هم اومدن کنارمون .. و خشایار بین بهار و خاطره نشست ...
با اینکه سعی می کردم حواسم به خشایار و بهار باشه .. اما سنگینی نگاه امید رو حس می کردم ..
این کارا ازش بعید بود ... اینکه بخواد اینجوري نگاهم کنه .... احساس می کردم که بالاخره رو امید تأثیر گذاشتم .. بالاخره
براش مهم شدم ... و تو دلم دعا دعا می کردم واقعاً همینجوري باشه و از حضورم به آرامش رسیده باشه ....
با حرکت خشایار از فکر درباره ي امید بیرون اومدم ..
خشایار کمی به سمتم خم شد .. رو کرد به من و آروم گفت ...
خشایار – بهش بگو از کنارم جم نمی خوره .. در ضمن طوري بشینه که این پسره هی از فرق سر تا نوك پاش رو دید نزنه ..
یه لحظه موندم که منظور خشایار کی می تونه باشه که دوزاریم افتاد ...
نگاهی به بهار انداختم ...
همچین با ژست رو به تیام نشسته بود که خنده م گرفت ... داشت با اعصاب خشایار بازي می کرد ...
با این حرف خشایار هم به جاي اینکه خودش رو جمع و جور کنه .. یه پاش رو روي پاي دیگه ش انداخت و بیشتر ژست
گرفت ...
خشایار عصبانی .. با اخم رو کرد به بهار و آروم و امرانه گفت ...
خشایار – مگه نمی گم درست بشین ...
بهار ابرویی بالا انداخت ..
بهار – قرار نیست همه جا دستور بدي ...
خشایار نفس عمیقی کشید .. معلوم بود می خواد عصبانیتش رو کنترل کنه ... بازدمش رو فوت کرد و آروم گفت ...
خشایار – بهار ... برگردیم خونه از خجالتت در میام ....
بهار رو با لحنی گفت که دل من هم لرزید واي به حال بهار ...
همین لحنش باعث شد بهار کمی صاف تر بشینه .. ولی انگار نمی خواست کوتاه بیاد .. که رو کرد به خشایار ..
بهار – خونه ؟ .. کدوم خونه ؟ ... خونه ي ما یا خونه ي شما ؟ ....
با بهت نگاهی به بهار انداختم ... موندم این چه حرفی بود زد ... می شد از حرفش برداشت بدي کرد ...
ابروهاي بالا رفته ي خشایار هم نشون می داد که از حرف بهار جا خورده ... لبخند شیطونی زد ...
خشایار – به وقتش تعیین می کنم کجا ...
بهار پشت چشمی نازك کرد و صورتش رو برگردوند ...
بهار – بی ادب ! ...
@romangram_com