#شکیبا_پارت_152

از جایی که ما وارد سالن شدیم امید تقریباً آخر سالن بود و قبل از اون باید با بقیه سلام و احوال پرسی می کردیم ...
بین همه ي کسانی که حضور داشتن .. زري جون بیش از بقیه گرم برخورد کرد ... می تونستم بفهمم که من رو به چشم دیگه
اي نگاه می کنه ... سعی کردم با همه خیلی معمولی برخورد کنم تا کسی براي خودش فکر دیگه اي نکنه ..
خونواده ي شهیدي توسط افسرجون به من و بهار معرفی شدن ....
ترلان .... دختر قد بلندي بود که صورت زیبایی داشت ... چشماي خمار به رنگ سبز روشن ... و پوست گندمی .. و موهایی به
رنگ طلایی .... که کمی از زیر شالش معلوم بود ...
به قول خاطره یه جور ناز و اداي خاص داشت که تو همه ي حرکاتش مشهود بود ... این رو وقتی فهمیدم که دستش رو با ناز
به سمتم دراز کرد براي اظهار آشنایی ....با لبخند باهاش دست دادم ...
برادرش تیام هم کنارش بود ... درست شبیه ترلان ...
با دیدن تیام تازه فهمیدم خاطره و خشایار درموردش چی می گفتن ... نگاهش بسیار خریدارانه و گستاخ بود .. چنان زل زده
بود تو چشمامون که انگار می خواست چیزي رو از چشم ما بیرون بیاره ...
ناراضی از نوع نگاهش .. سرم رو کمی پایین انداختم و به یه سلام کوتاه اکتفا کردم ... سریع رفتم به سمت مهشید و گلشید
که نزدیک شوهراشون ایستاده بودن ..
باهاشون روب*و*سی کردم و در جواب مهشید که گفت ..
مهشید – خوبی عزیزم ؟ ... دلمون برات تنگ شده بود ...
لبخندي زدم و با همون ملاحتی که مخصوص زمان حضور امید بود ... و در عین حال سنگین و خانومانه جواب دادم ..
من – ممنون ... شما لطف دارین ...
از حالت حرف زدنم ابروهاي مهشید کمی بالا رفت و لبخندش بیشتر شد ...
مهشید – لطف چیه عزیزم ... حقیقتاً دوست داشتنی هستی ...
تشکري کردم و رو کردم سمت مهدي و مجید و سلام و احوالپرسی کردم ... و در اخر امید .....
سلام کردم ... و آروم با لحن خاصی که از امید بعید بود جواب گرفتم ...
بی اختیار نگاهم تو نگاهش گره خورد ...
نگاه ازم نگرفت ...
تپش قلبم رفت بالا .... بی اختیار .. از ترس لو رفتن حسم جلوي بقیه ... سریع نگاهم رو ازش دزدیم ... و دست رادین رو
کشیدم و به سمت یکی از مبل هاي خالی رفتم تا بشینم ....
مبینا هم رفت با دختر مهشید که یکسالی ازش کوچک تر بود بازي کنه ... پسر مهشید که چهار سالش بود و پسر گلشید و
رادین هم کنار هم روي زمین نشستن و شروع کردن بازي با توپ کوچیکی که مال پسر مهشید بود .. گرچه که بیشتر جیغ و

@romangram_com