#شکیبا_پارت_151
سري به حالت تأسف تکون داد و بدون اینکه به من چیزي بگه دوباره رو کرد به بهار ...
خشایار – چرا پاکشون نمی کنی ؟ ..
بهار هم به تقلید از من شونه اي بالا انداخت ....
بهار – نمی خوام ... صورت خودمه ...
اینبار از جواب بهار عصبانی شد و با صداي بلند .. محکم و امرانه .. توپید ...
خشایار – پاك می کنی یا وادارت کنم بري کل صورتت رو بشوري ؟ ...
از لحن و صداي بلندش هم من و هم بهار هر دو شوکه شدیم ... بهار کمی خودش رو جمع کرد ... با لحن دلخوري گفت ...
بهار – چرا داد می زنی ؟ ... پاك می کنم ولی الان دستمال ندارم ...
خشایار با حرص دستمالی از جیبش در آورد و داد دست بهار .. بعد هم رفت سمت پارکینگ...
سوار ماشین که شدیم .. خشایار نیم نگاهی به بهار که با خاطره جلو نشسته بودن انداخت ... و بعد از اینکه مطمئن شد
آرایشش کمتر شده راه افتاد ...
جلوي در خونه ي آقا نادر پیاده شدیم .. خشایار با گفتن " منتظر باشین تا بیام " رفت تا ماشینش رو پارك کنه ... ما هم کنار
در ایستادیم تا بیاد ...
خاله نگاهی به بهار که داشت با خاطره حرف می زد انداخت و رو به من آروم گفت ...
خاله – این دوتا شدن عین این موش و گربه که کارتونش رو رادین تماشا می کنه .. یا از هم فرار می کنن یا در حال
جنگیدنن ...
منم آروم جواب دادم ..
من – جوونن دیگه ..
خاله نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت ...
خاله – منم که نمی فهمم اینا چشونه ؟ ... بچه گول می زنی ؟ ...
موندم چی بگم ... مگه می شد خاله با اون همه تجربه چیزي نفهمه ؟ ...
خواستم بگم منم احساس می کنم یه چیزي بینشونه که خشایار اومد و خاطره زنگ در رو زد ... و خدا روشکر لازم نشد حرفی
بزنم ...
وارد که شدیم همه تو سالن بودن و به احتراممون ایستاده بودن .... با همه سلام و احوالپرسی کردیم ... مبینا که طبق معمول
با دیدنمون اومد به سمتمون و دستم رو گرفت و ول نکرد ...
امید کنار شوهر خواهراش ایستاده بود ..
زیر چشمی نگاهش کردم ... نگاهش به طرف ما بود ...
@romangram_com