#شکیبا_پارت_150

بهار پشت چشمی نازك کرد و با همون حرص جواب داد ...
بهار – عمراً دلم بخواد همراهیت کنم ... تازه کی به تو دختر می ده ؟ ...
خشایار پوزخندي زد ...
خشایار – کشته مرده کم ندارم ...
بعد اخمی کرد و قبل از اینکه بهار جوابی بهش بده سریع گفت ...
خشایار – راستی چرا ماسک گذاشتی رو صورتت ؟ ... زشته داریم می ریم مهمونی ...
بهار اخمی کرد ...
بهار – کدوم ماسک ؟ ...
خشایار با لحن بدي گفت ...
خشایار – همین رنگ و روغنا ...
اخم بهار بیشتر شد ...
بهار – منظور ؟ ...
خشایار عصبانی گفت ..
خشایار – قبل از اینکه سوار ماشین بشی همشون رو پاك می کنی ... گفته باشم ...
بهار می خواست جوابش رو بده که با بیرون اومدن خاله از خونه ساکت موند ...
خاله در خونه رو قفل کرد و رو کرد به بقیه ..
خاله – خوب بریم ...
وقتی داشت از کنارم رد می شد آروم گفت ..
خاله – باز این دوتا شروع کردن ؟ ...
و رفت ...
ابوهام خود به خود رفت بالا ... پس خاله حواسش بهشون بود ! ... احتمالاً فهمیده بود ... با این حال به روي خودم نیوردم ...
خاله و خاطره و علی که رفتن خشایار برگشت سمت من و بهار ... رو به بهار گفت ..
خشایار – پاك می کنی بعد میاي ..
بعد نگاهی به من انداخت ..
خشایار – تو خوبی .. راستی امشب این پسره هم هستا ... تیام برادر ترلان ...
شونه اي بالا انداختم ...
من – حضور هیچکدومشون مهم نیست ...

@romangram_com