#شکیبا_پارت_149
و حضور ما ... که تنها دلیلش می تونست این باشه که می خوان من و مهرزاد رو زیاد رو در رو قرار بدن .. و این براي من
خوشایند نبود ..
با این حال به خاطر دیدن امید .. به خاطر اینکه ساعتی رو در هوایی تنفس کنم که امید نفس می کشه و عطر وجودش فضا
رو آکنده می کنه قبول کردم که بریم ...........
موهام رو که تا سر شونه م می رسید رو با گیره بالاي سرم جمع کردم ... باز بودنش زیر شال اذیتم می کرد .. گرچه که جلوش
که کوتاه بود و داخل گیره نمی رفت کمی درست و مرتب نگه داشتن شال رو روي سرم سخت می کرد ...
رفتم به سمت آینه و کنار بهار ایستادم و کمی به صورتم رنگ دادم ... یه آرایش ساده و کم رنگ .. که فقط براي از بی رنگ و
رو در اومدن به کار می رفت ... فقط کمی مژه هام رو بیشتر از همیشه با ریمل فرم دادم ....
از تو اینه نگاهی به بهار انداختم .... داشت با حرص هر چی رنگ بود رو روي صورتش می زد ...
آرایشش زیاد بود ... البته نه اون قدري که تو ذوق بزنه ولی براي بهاري که من می شناختم اون آرایش زیاد بود ....
مبهوت از کارش .. آروم گفتم ...
من – داري چیکار می کنی ؟ ...
با همون حرص جواب داد ..
بهار – هیچی ... دارم به خودم می رسم ...
با ابروي بالا رفته نگاهش می کردم ... نمی فهمیدم چی توي ذهنش می گذره ....
آرایش کردنش که تموم شد سریع رفت از کمد لباسش رو بیرون آورد و پوشید .... در حالی که سعی داشت لباسش رو تو تنش
مرتب کنه رو کرد به من ..
بهار – زود آماده شو دیگه ...
چیز نگفتم .. فقط تو دلم خدا خدا کردم که منظورش از این کارا در اوردن حرص خشایار نباشه ...
حاضر شدیم و بعد از اینکه تموم پنجره ها و حفاظ هاشون رو چک کردم که بسته باشن .. از خونه خارج شدیم ...
داشتم در خونه رو قفل می کردم که از صدا و لحن پر حرص بهار برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ..
بهار – داري می ري عروسی که انقدر به خودت رسیدي ؟ ...
داشت به خشایار طعنه می زد ... خداییش لباسش بهش میومد ... خوش تیپ شده بود ... موهاش رو به سمت بالا زده بود و
صورتش رو شش تیغه کرده بود ....
معلوم بود بهار بدجوري داره حرص می خوره ...
خشایار خیلی خونسرد جوابش رو داد ..
خشایار – دارم می رم خواستگاري ... می خواي تو رو هم ببرم ؟ ..
@romangram_com