#شکیبا_پارت_148
می داد ... و این رو از بلند کردن سریع سرش می فهمیدم ....
و چقدر دلم می خواست که خودم هم براش خاص باشم ....
به خواست امید یه روز براي تعیین وضعیت ارث علی رفتم دفترش ... البته با خود علی ...
وارد اتاقش که شدم کلافگی رو تو صورتش و کارهاش می دیدم ... کلافگیش به حدي بود که احساس می کردم گاهی
عصبانی می شه .. ولی سعی می کنه به روي خودش نیاره ...
این عصبانیت و این خودداري رو وقتی بیشتر حس کردم که لازم شد تا کنارش بایستم و به لیستی از املاکی که به علی می
رسید نگاه کنم ... خیلی واضح سعی کرد کمی ازم دورتر بایسته ....
اول فکر کردم به قدري بهش نزدیک شدم که تماسی با هم پیدا کردیم و این کناره گیریش براي همین بوده .. ولی وقتی یه
بار دیگه براي نشون دادن یکی از نوشته ها کمی بهش نزدیک شدم و باز ازم دوري کرد فهمیدم کلاً با نزدیک شدنم مشکل
داره ...
این کارش کمی برام سنگین بود .. ولی سعی کردم به روي خودم نیارم .... گرچه که وقتی برگشتم و روي صندلی کنار علی
نشستم تمام تمرکزم به هم ریخته بود ....
امید تمام املاکی که به علی می رسید رو براش گفت ... و اینکه بیشتر شهر آواربرداري شده و باید یا تو زمین ها خونه ساخت
یا دورش حصاري کشیده بشه که معلوم بشه اون ملک ، مالک حقیقی و حقوقی داره ....
در جوابش علی خیلی قاطعانه گفت ...
علی – هر کاري دختر داییم بگه قبول دارم ... فعلاً همه کس من دختر داییمه ...
و نگاهی به من انداخت ...
از طرفی خوشحال بودم که قبولم داشت ... و از طرفی موندم که از حرفش منظور خاصی داشت ؟ ...
اواسط خرداد بود که افسر جون دعوتمون کرد به خونه شون .... انتظار داشتم این دعوت براي یه مهمونی بزرگ باشه .. درست
مثل همون مهمونی که براي اولین بار امید رو از نزدیک دیدم و باهاش هم کلام شدم ...
ولی به گفته ي خاطره ، افسرجون به دلایلی آقا نادر رو راضی کرده بود که یه مهمونی شام خودمونی باشه ... که البته این
خودمونی بودن شامل کل خونواده ي مقدم ، خونواده ي شهیدي که خونواده ي ترلان بود ، خونواده ي زري جون _ خواهرش
_ که به طور حتم حضور مهرزاد قطعی بود ، و خاله اینا و ما ...
حضور خونواده ي مقدم و شهیدي کاملاً معلوم بود براي چیه ... چون مادر ترلان از اقوام دور افسرجون بود ، این دعوت به
خاطر اشنایی بیشتر خونواده ي مقدم بود و شهیدي و صد البته امید و ترلان ...
حضور خاله با خاطره و خشایار هم که معلوم بود ... علاقه ي سهراب به خاطره و دوستی عمیقی که بین سهراب بود و خشایار
...
@romangram_com