#شکیبا_پارت_147
اي حرف که بزنه یا عکس العمل خاصی که نشون بده ... و من هر دفعه بیشتر تو آتش دونستن ؛ می سوختم ...
حال و روز بهار هم تعریفی نداشت ... به خصوص از روزي که خشایار ماشینی که ثبت نام کرده بود رو تحویل گرفته بود ....
بهار از تموم رفت و امدش حرص می خورد ... یه جورایی به صورت کاملاً مشخص به خشایار طعنه می زد ... هر چی تلاش
می کردم بهم هم نزدیکشون کنم .. ولی انگار از هم دورتر می شدن ....
بهار نارضایتیش رو با رو برگردوندن از خشایار نشون می داد ... شاید بیش از صد بار تصمیم گرفتم با خاله حرف بزنم و از
احساس بهار بگم ... ولی می ترسیدم ... می ترسیدم که بهار عروس مورد علاقه ي خاله نباشه ... می ترسیدم با گفتن موضوع
، خاله رو حساس کنم و کار بهار رو مشکل تر .. بنابراین سکوت کرده بودم ....
روزاي هفته شده تبدیل شده بود به روز هاي کارزار بهار و اخم و تخم خشایار ... و جمعه ها روزهاي هزار امید من براي
شریک شدنم در آرامش زندگی مردي که دوسش داشتم ... مردي که هر کاري می کرد همه چیزش به نظرم زیبا بود و
خواستنی ...
گاهی که می رفتم تو فکر تعجب می کردم از این حالم و از خودم می پرسیدم یعنی همه ي اونایی که عاشقن مثل من همه
ي کاراي یار به نظرشون زیبا میاد ؟ ..... حتی اون اخمی که گاه لرزه به تن آدم می اندازه ؟ ...
روز تولدم خیلی زود رسید ... یکی از روزهاي آخر اردیبهشت ...
یه تولد کوچیک که بچه ها با کمک خاله برام گرفتن ... کادوهایی که بی نهایت دوسشون داشتم .. علی برام یه شال خیلی
قشنگ گرفته بود و بهار یه شیشه عطر ... عطري با بوي گل هاي یاس ...
جعبه رو که باز کردم و شیشه ي عطر رو بیرون آوردم .. نگاهی به بهار انداختم و تشکر کردم ..
در جوابم چشمکی زد و آروم گفت ...
بهار – یه عطر خاص براي یه عشق خاص ...
نگاه متعجبم رو که دید لبخندي زد و اومد .. آروم کنار گوشم گفت ..
بهار – این رو خریدم که هر جایی که امید هست ازش استفاده کنی ... یه جوري که وقتی بوي این عطر رو حس می کنه یاد
تو بیفته ...
از این حرفش خنده م گرفت .. بی خود نبود که وقتی قرار بود بریم خونه ي خاله از یه عطر خاص استفاده می کرد ... و جالب
بود که وقتی حضور نداشت و خشایار تازه بر می گشت خونه سریع می پرسید ..
خشایار – بهار اینجا بود ؟ ...
و من حیران می موندم که یعنی بوي عطرش انقدر می تونه یادآور حضورش باشه ؟ ....
و بود ... واقعاً یادآور حضورش بود و این رو عکس العمل هاي گاه به گاه خشایار نشون می داد ....
من هم شدم مثل بهار ... شکیبا با بوي خاص .. و فقط براي امید ... هر جمعه بوي عطرم بود که زودتر از من نوید حضورم رو
@romangram_com