#شکیبا_پارت_145

بهار طبق معمول مبینا رو صدا کرد ... مبینا که تو آغوشش فرو رفت بهار با صداي کمی بلند رو به من گفت ..
بهار – نمی خواي یه چایی بهمون بدي ؟ ...
لبم به خنده باز شد ....
سري تکون دادم و بلند شدم ... فلاسک چاي رو برداشتم و براي همه تو لیواناي یه بار مصرفی که برده بودم چایی ریختم و با
شکلات بهشون دادم ...
بهار چشمکی زد و با سر نیم اشاره اي به سمت امید کرد ... منظورش رو گرفتم ... وقتش بود ....
چایی ریختم ... با عشق ... با تموم وجودم ... به یاد حرف مامان که همیشه می گفت " هر کاري رو با عشق انجام بدي به دل
می شینه به خصوص اگه با عشق غذا درست کنی .. طعم اون غذا حرف نداره "
منم می خواستم طعم اون چایی فرق داشته باشه با چایی هایی که می خوره ...
رو به سمت مزار مامان آروم گفتم ...
من – مامان دعام کن ...
لیوان و شکلات به دست .. آروم به سمتش رفتم ...
سعی می کردم نفس هاي عمیق بکشم تا بتونم به ترسم غلبه کنم ..
کنار مزار همسرش نشسته بود و سرش پایین بود ... متوجه م نشد ... کنارش که رسیدم کمی خم شدم و آروم صداش کردم ..
من – آقاي مقدم ! ...
سرش رو بلند کرد و با دیدن لیوان تو دستم بلند شد ....
لیوان رو به طرفش گرفتم ... و شکلات ...
نگاهی به لیوان و چاي داخلش انداخت ...و بعد نگاهش رو کشید به سمت صورتم ....
آروم و با علاقه نگاهش می کردم ....
لیوان و شکلات ها رو از دستم گرفت ... و اروم گفت ..
امید – ممنون ...
لبخندي زدم ... چشمام رو روي هم گذاشتم و باز کردم و در همون حین با ملاحت گفتم ...
من – نوش جان ...
به جز تو دوست ندارم کسی باشه کنارم
نبودنت بهانه ست تا ابریشم ببارم
تو عشقی نه یه عادت که از دل می ره راحت
تو محکم کردي جات و تو قلبم تا قیامت

@romangram_com