#شکیبا_پارت_144

اصلاً اگر اومد و باز هم اخماش تو هم بود ؛ طوري که نتونستم از ترس جلو برم چی ؟ ...
اگر براش چایی بردم و با بی رحمی پس زد و قبول نکرد چی ؟ ...
اگه بزنه زیر لیوان و پرتش کنه چی ؟ ...
یه عالمه فکر ناجور وارد مغزم شد که هر کدوم به تنهایی بدنم رو به لرزه می انداخت ....
بهار انگار نگرانی رو تو نگاهم دید که سریع زیر لب پرسید " چی شده " ... و منم همونجور آروم جواب دادم " می ترسم " ...
انگار نگرانی من به بهار هم سرایت کرد ... چون رنگ نگاهش عوض شد ...
با اون همه نگرانی تموم شور و شوقی که از صبح داشتم جاش رو با دلهره اي بی امان عوض کرد ...
کنار مزار مامان نشستم و با دلخوري و کمی بغض گفتم ...
- مامان نیومد ... دلم براش تنگ شده ...
نزدیک بود اشکم جاري شه که با صداي بهار که سعی می کرد با آرومترین حالتی که می تونه حرف بزنه ؛ سر بلند کردم ..
بهار – اومد ......
نگاهم رو دوختم به سمتی که می دونستم همیشه از اون طرف پیداشون می شد ...
آروم و موزون گام بر می داشت ... سرش پایین بود و تو فکر .... دست مبینا تو دستش بود ... نزدیک مزار همسرش که رسیدن
سر بلند کرد و نگاهش رو دوخت به سمت ما ...
دل تو قفسه ي سینه م بدجور به تلاطم افتاد ....
سرش رو به علامت سلام تکون داد ... منم همونجور جواب دادم ....
رو کردم به سمت سنگی که اسم مامان روش حک شده بود ...
من – مامان دعام کردي ؟ ...
لبخندي زدم ...
من – ممنون مامان قشنگم ... بازم دعام کن ...
مبینا بعد از چند دقیقه اومد کنار ما ... همون اول پرید تو بغلم و مثل قدیم سر گذاشت رو شونه م .... آروم موهاي کوتاهش رو
نوازش کردم ... نفس عمیقی کشید و بعد سرش رو بلند کرد ..
مبینا – خاله دلم برات تنگ شده بود ...
نگاهی به چشماي غمگینش انداختم ...
لبخند زدم ...
من – منم دلم برات تنگ شده بود ....
گونه ش رو ب*و*سیدم که باعث شد لبخند مهمون لب هاش بشه ... اونم سریع صورتش رو آورد جلو و من رو ب*و*سید ...

@romangram_com