#شکیبا_پارت_143

عوض منتظر معجزه اي نباشم ... به قول پدرم " محبتی به دل آدم میشینه که بی توقع باشه " ..
می خواستم تموم لحظه هاي کوتاهی که در زندگیم حضور داشت رو پر کنم از عطر آرامشش ... پر کنم از رنگ صدا و نگاهش
....
تصمیم گرفتم و خودم رو اماده کردم براي اجرا .. هر روز و هر روز با خودم تکرار کردم " ممکنه دنیا به کام من نچرخه .. ولی
نمی ذارم فرصت هام رو ازم بگیره .. نمی ذارم یه بار دیگه به خاطر غفلتم از موقعیت هام بشکنم و فرو بریزم ... نه نمی ذارم
این بار هم با دور شدن عزیزي افسوس بخورم " ...
از اول هفته روزشماري کردم تا جمعه برسه ... تنها چیزي که من رو از افکارم دور می کرد .. تعریف هاي گاه و بی گاه بهار از
رفت و امدش با خشایار بود ...
یه جورایی از نزدیکی بیشتر به خشایار می ترسید و از طرفی حس می کرد اگر ازش فاصله بگیره ممکنه رقیبی بتونه جاش رو
پر کنه ... می ترسید و دائم از کنار پنجره سرك می کشید و رفت و آدم هاي خشایار رو چک می کرد .... به همه ي کاراي
خشایار حساس شده بود و خودخوري می کرد ...
جوري شده بود که اگر جلوش رو نمی گرفتم .. می رفت و خشایار رو به خاطر رفت و آمدش به بیرون بازخواست می کرد ....
شب هایی که گاهی خشایار کمی دیر به خونه بر می گشت مثل مرغ پر کنده .. آشفته و پریشون راه می رفت ... اخلاقش
کمی تند شده بود و به هر چیزي گیر می داد ... وقتی هم ازش می خواستم تا آروم بمونه می زد زیر گریه ....
بهش حق می دادم ... سرگردون بود و نمی دونست چیکار کنه ... نیاز داشت یکی درست راهنماییش کنه .. و البته که من با
تجربه ي کمی که داشتم نمی تونستم به درستی کمکش کنم و فقط حرفایی که خاله بهم می زد و راهنماییم می کرد رو
بهش منتقل می کردم .... و سعی می کردم از هر فرصتی استفاده کنم تا بتونه با خشایار حرف بزنه ...
بالاخره جمعه از راه رسید .... زودتر از حد معمول بیدار شدم .... هوا هنوز تو اولین ساعات روز خنک بود ... و این باعث می شد
بی اختیار دلت یه لیوان چاي طلب کنه ....
براي رو به رو شدن با امید کلی انرژي داشتم .... کتري رو زیر شیر آب گرفتم و پر کردم .... خوردن یه لیوان چاي تو هواي
خنک صبح .. در حالی که معشوق با چند قدم فاصله ایستاده باشه به طور حتم می چسبید ... به خصوص که می خواستم امید
رو مهمون کنم به یه لیوان چاي با طعم عشق ........
کنار قطعه ي آشناي همیشگی از تاکسی تلفنی پیاده شدیم ... از راننده خواستم صبر کنه ... قرار بود با همون تاکسی برگردیم
خونه ...
نگاهی به اطراف انداختم ... نیومده بودن ...
تمام خوشحالیم یه دفعه دود شد رفت هوا ... یه لحظه به ذهنم خطور کرد اگر امروز نیان چی ؟
اگر نخواد باز هم من رو ببینه چی ؟ ...

@romangram_com