#شکیبا_پارت_142

دوباره هولش دادم ...
من – برو .. دیرت می شه ... ببینم چیکار می کنیا ...
راهی که شدن نفسی از سر رضایت کشیدم ... می شد به خشایار اعتماد کرد ... بچه ي خوبی بود .. هم درس می خوند و هم
تو یه شرکت به صورت نیمه وقت کار می کرد ... ترم اخر بود و قرار بود بعد از تموم شدن درسش تو همون شرکت استخدام
شه ...
سه روز رفت و آمد بهار و خشایار تبدیل شد به پنج روز ... با این حال بهار اصلاً از نتیجه ي کار راضی نبود .....
منم که شده بودم یه آدم آهنی ... در دو جبهه باید افکارم رو متمرکز می کردم ... هم براي خودم فکر می کردم و هم بهار رو
راهنمایی ... خیلی سخت بود ... تمرکز روي دو تا موضوع که در عین شباهت به خاطر تفاوت آدماش راه هاي خاص خودش
رو داشت اذیتم می کرد ...
اولین جمعه بعد از تعطیلات قید رفتن به بهشت زهرا رو زدم ... فکرم به جایی نمی رسید ... یا شاید من به این نتیجه رسیده
بودم .... هر جوري حساب می کردم به دلم نمی چسبید ... دلم می خواست رفتار هاي خاصی داشته باشم که با عقلم جور در
نمی اومد ...
دلم می گفت یه جورایی تو چشمش باشم و عقل نهیب می زد که نه .. که این بچه بازیا براي مردي به سن و سال امید می
شه بهونه اي براي پس زدنم ...
و از طرفی حضور رقیبی که برگ برنده اي داشت به اسم حمایت هما جون ...
باید با واقعیت کنار می اومدم ... اینکه امید حق داشت براي زندگیش تصمیم جدي بگیره ... و اینکه ممکنه انتخابش من نباشم
... این بدترین و در عین حال یکی از واقعیت هایی بود که باید باهاش رو به رو می شدم ....
اول باید با دلم کنار می اومدم ... اینکه یادم باشه ممکنه نتیجه ي رفتار و کارم اون چیزي نباشه که من می خوام ... اینکه
ممکنه امید رو براي همیشه از دست بدم ...
می دونستم وقت تنگه و کار زیاد ... ممکن بود هر آن امید راضی بشه به ازدواج ... و حالا ترلان نه یکی دیگه ... بالاخره که
یکی باید تو زندگیش وارد می شد ... مگه چقدر می تونست تارك زن بمونه ؟ ..
می دونستم اگر براي به دست آوردنش تلاش کنم .. به خصوص که باید از هفت خوان رستم رد می شدم و جنگ تن به تنی
رو با رقبایی که خونواده ش براش پیدا می کردن ؛ شروع کنم .. اگر به نتیجه نمی رسیدم شکست بزرگی براي قلب و روحم
می شد که تا مدت ها نمی تونستم از ذهنم پاکش کنم .. چه بسا رو کل زندگیم هم تأثیر داشت ..
و از طرفی من با دوتا بچه اي که داشتم نمی شد اتنظار داشته باشم که مورد تأیید امید باشم و بخوام در حالی که خودش بچه
داره ، علی و رادین رو قبول کنه ... براي همین تصمیم گرفتم تا از وقتی که داشتم نهایت استفاده رو ببرم ...
می خواستم کل ساعت هایی رو که نزدیکم هست عاشقانه براي امید زندگی کنم ... صبورانه عشقم رو به پاش بریزم و در

@romangram_com