#شکیبا_پارت_141

و من درمونده تر از قبل .. موندم که باید چیکار کنم ! ........
نگاهی به بهار انداختم که داشت جلوي آینه لباس می پوشید .. کلاس داشت ... تردید رو گذاشتم کنار و رفتم سمت در خونه ..
باید تصمیمی که گرفته بودم رو عملی می کردم ... نمی شد که دست رو دست بذارم وقتی می دونستم تو دلش چه خبره ...
دو روزي که از تموم شدن تعطیلات می گذشت از یه طرف تو فکر بهار بودم و از یه طرف تو فکر کار خودم ... اگر براي خودم
به نتیجه اي نمی رسیدم ولی می تونستم بهار و خشایار رو یه قدم به هم نزدیک کنم که ...
زنگ خونه ي خاله اینا رو زدم ... خشایار در رو باز کرد .. لباس پوشیده اماده بود .. می دونستم اونم کلاس داره و باید بره
دانشگاه .. با لبخند به تیپش نگاهی انداختم ... می خواستم خریدارانه نگاهش کنم ببینم بهار از چی این پسر خوشش اومده ..
تا حدودي به بهار حق دادم ... خوب به خودش می رسید .. با همون حالت گفتم ..
من – سلام .. داري می ري دانشگاه ؟ ...
لبخندي زد ...
خشایار – سلام ... آره .. کاري داشتی ؟ ...
سري تکون دادم و آروم گفتم ...
من – راستش بهار هم باید بره دانشگاه .. نیست خونه رو عوض کردیم یه کم مسیرش دور شده .. تازه اولین بار هم هست که
می خواد از این مسیر بره اینه که نگرانشم دلم نمی خواد تنها بره .. می شه دو سه روزي همراهش بري ؟ ...
متفکر نگاهی بهم انداخت ... بعد گفت ..
خشایار – ناراحت نمی شه ؟ ..
نقشه م گرفت ... لبخندم بیشتر شد ..
من – نگران اون نباش .. رو حرف من حرف نمی زنه ..
سري تکون داد ..
خشایار – باشه ....
از خوشحالی سریع رفتم که بهار رو راهی کنم ... وارد خونه که شدم سریع به سمت در هولش دادم ..
من – بدو برو که خشایار منتظرته ..
با ابروهاي بالا رفته نگام کرد ..
بهار – منتظر من ؟ ... چرا ؟ ..
من – برو دیگه کلی نقشه ریختم تا جنابعالی رو برسونه دانشگاه .. فقط تو رو خدا از موقعیت استفاده کن ..
برگشت و دست انداخت دور گردنم و ب*و*سیدم ..
بهار – قربون دختر عموي گلم بشم من ..

@romangram_com