#شکیبا_پارت_140

خاطره سریع جواب داد ..
خواطره – باباجون این همه چشم نذاشتم و امید رو نگاه نکردم که حالا ساکت بمونم .. همه رو تو ذهنم ضبط کردم براي
شکیبا بگم ...
بعد رو کرد به من ..
خاطره – بقیه ش رو گوش کن ... بعد این امید و مبینا غیبشون زد ... نمی دونم کجا رفتن .. مشکوك بودن .. به خدا راست
می گم .... وقتی هم اومدن یه نیم ساعتی بیشتر نموندن که .. هما جون براشون غذا کشید .. ولی امید فقط با غذاش بازي کرد
.. مبینا هم که یه قاشق خورد و گفت سیرم .. انقدر مشکوك بودن که هما جون سریع پرسید مگه چیزي خوردین که امید
جواب داد نه مبینا رو بردم پارك .. اونجا یه چیزي خوردیم الان سیریم .. بعد هم که دید هنوز این ترلان لوس نشسته سریع به
بهانه ي خستگی خداحافظی کردن و رفتن ... به خدا مشکوك می زدن ..
خشایار کنار گوشم گفت ...
خشایار – تو به این جناب وکیل مطمئنی ؟ ..
نگاش کردم ... همشون مشکوك بودن و من نمی دونستم باید چی بگم .. نگاهم با نگاه بهار گره خورد .. بی اختیار .. بی توجه
به بحث بین خاله و خاطره سر اینکه امید کجا بوده آروم گفتم ..
من – پیش ما بود ...
که خاطره و خاله هر دو سکوت کردن .. و با تعجب برگشتن و من رو نگاه کردن ..
خشایار با حالت ناباوري گفت ...
خشایار – چی ؟ ...
دستی به سرم کشیدم و چشمام رو بستم و باز کردم ...
من – گفتم پیش ما بودن .. ما رفتم پارك .. اومده بودن جلوي در خونه وقتی دیدن در رو باز نمی کنیم زنگ زدن و منم گفتم
پارك هستیم .. اونا هم اومدن پارك .. ناهار هم با ما خوردن ... همون شامی هایی که صبح درست کردم ...
چشمام رو در مقابل نگاه متعجبشون بستم ... نیازي به پنهون کاري نبود وقتی خاطره اونجوري به قول خودش چهار چشمی
امید رو زیر نظر گرفته بود تا براي من گزارش لحظه به لحظه بده و بهم بفهمونه یه چیزایی فهمیده و خشایاري که با زبون بی
زبونی بهم گفت که می دونه چیزي بین من و امید هست ... و خاله اي که همه چیز رو می دونست ...
با صداي خاطره چشمام رو باز کردم ... با شگفتی گفت ..
خاطره – پس راست گفت .. راست گفت که پارك بوده و اونجا یه چیزي خورده .. فقط نگفت کدوم پارك و با کی .. که خوب
کسی هم ازش نپرسید .. چقدر راست گو ...
بعدش هم همه سکوت کردن و غرق شدن تو افکارشون ...

@romangram_com