#شکیبا_پارت_139

خاطره – واي اگه بدونی .. قیافه ي امید دیدن داشت ... بعد هم یه چیزي به مبینا گفت و چند دقیقه ي بعد با مبینا از همه
خداحافظی کردن و رفتن ...
دیگه دلم نمی خواست چیزي بشنوم وقتی برق اشک رو تو چشماي علی دیدم ... سریع بلند شد بره اتاقش که از جا پریدم ..
سریع رفتم و از پشت گرفتمش تو بغلم ... صداي گریه ش بلند شد .. بیشتر به خودم فشردمش ...
من – نکن علی .. اینجوري نکن ... من بهیچ وقت شماها رو تنها نمی ذارم ...
چرخوندمش و سرش رو گرفتم تو بغلم ... صداش بلند شد ..
علی – من غیر از تو کسی رو ندارم ...
با تموم مقاومتم باز هم اشکام روون شد ...
من – منم غیر از شما کسی رو ندارم ... به هیچ کس هم اجازه نمی دم من رو از شماها جدا کنه علی .. مطمئن باش ..
بهار هم اومد و دست انداخت دور من و علی ....
خاله و خشایار اومدن و از هم جدامون کردن .. خشایار علی رو برد تا صورتش رو بشوره ... خاله هم من و بهار رو دلداري می
داد ...
خاله – بسه خاله ... مردم یه چیزي گفتن .. شما چرا بزرگش می کنین ؟ .. من بهشون گفتم تا سال مونده .. تا قبل از اونم من
جرأت نمی کنم حرفی به شکیبا بزنم ... کم چیزي نیست که .. همه کسشون رو از دست دادن .. تازه بعد از اونم حتماً شکیبا
شرط و شروط خودش رو داره ...
رو کردم به خاله ...
من – خاله چه امروز چه فردا .. چه چند ماه دیگه ... هر کی حرفی از ازدواج زد بهش بگین .. شکیبا تا قبل از اینکه تکلیف
بهار روشن بشه فکر ازدواج رو نمی کنه .. تازه بعدش هم هر مردي من رو می خواد باید رادین و علی رو هم بخواد ... اگه یه
روز ببینم یکی داره به بچه هاي من نگاه چپ می کنه خودم چشماش رو از کاسه در میارم چه برسه که بخواد درباره شون
حرفی بزنه یا ناراحتشون کنه ...
خاله دستی به پشتم کشید ..
خاله – باشه خاله .. خودم جوابشون رو می دم ...
نگاهم رفت سمت علی و خشایار که دوباره برگشتن تو هال .... صورت علی خیس بود .. ولی اروم شده بود ...
خاطره بی حوصله گفت ..
خاطره – بابا از بحث اصلی دور شدیم ... داشتم راجع به امید می گفتم ...
خاله با عصبانیت گفت ..
خاله – وقت گیر اوردي ؟ .. نمی بینی حالشون رو ؟ ...

@romangram_com