#شکیبا_پارت_138
بعد رو کرد به من ...
خاطره – ولی معلوم بود امید خیلی از دختره خوشش نمیادا ... آخه یه دقیقه هم کنار جمعیت نمی موند ... یه بار که رفت با آقا
نادر یه گوشه حرف زدن ، یه چند باري هم با شوهر خواهراش ... ولی این دختره ترلان اصلاً تو باغ نبود .. تا امید نزدیک
جمعیت می شد عشوه ش بیشتر می شد ... واي واي .. اینجاش رو نگفتم ..
داشت بال بال می زد که زودتر بگه .. دستاش رو تو هوا تکون می داد .. و من و بهار با دهن باز نگاش می کردیم ...
خاطره – نمی دونی قیافه ي امید چه برزخی شد وقتی زري جون اون حرف رو زد ...
بهار پرید وسط حرفش .
بهار – چی گفت ؟ ...
خاطره دستش رو به طرفش گرفت ..
خاطره – الان می گم ... صبر کن ...
رو کرد به خشایار ..
خاطره – تو هم دیدي عکس العمل امید رو ؟ ... واي .. واي ...
خشایار سري تکون داد ..
خشایار – آره .. راست می گی ...
خاطره برگشت سمت من و بی توجه به تشر خاله ادامه داد ...
خاطره – واي اولش زري جون گفت چرا شکیبا نیومده و این حرفا که مامان گفت شکیبا حالش خوب نبود و سرش درد می
کرد .. بهار و علی هم موندن پیشش .. اون موقع باد این مهرزاد خان خوابیدا .. دیدن داشت ... اخماي امید هم رفت تو هم ...
دوتا گوش داشت .. دوتا دیگه هم قرض کرد که ببینه دارن چی می گن ...
خاله پرد وسط حرفش ..
خاله – بسه خاطره .. این اسمون ریسمون چیه داري به هم می بافی ؟ ...
خاطره پشت چشمی نازك کرد ...
خاطره – شما که امید رو نگاه نمی کردي مادر من .. من داشتم چهار چشمی می پاییدمش دوباره رو کرد به من .. تو دلم
رخت می شستن ...
خاطره – هیچی دیگه .. زري جون گفت واي ما عاشق شکیبا جون شدیم .. بیچاره خودش رو علاف دوتا بچه کرده .. باید به
فکر خودش باشه .. می خواستیم امروز باهاش حرف بزنیم .. حالا که نیومده به شما که جاي بزرگترش هستین می گیم که هر
وقت مناسبه براي خواستگاري برسیم خدمتتون .. مهرزاد چند وقته که پابند شکیبا شده ...
بی توجه به نگاه من که با ناباوري روي علی و بهار زوم شده بود ادامه داد ..
@romangram_com