#شکیبا_پارت_137

خاله – خیله خوب ... حالا که نیومدن ... الانم که پسره نیست که داري حرص می خوري ! ...
خاطره سریع گفت ..
خاطره – واي مامان ... به خدا حواست نبود ... داشت درسته قورتمون می داد .. به قول گلشید براش فرقی نداشت زن شوهردار
باشه یا دختر ... کلاً میخ می شد تو چشماي آدم ...
خشایار یه " غلط کرد " زیر لبی گفت ... ولی خاطره بی توجه به حرفش ادامه داد ...
خاطره – خواهرش هم که هیچی ... انقدر قر و اطوار ریخت که نگو ... البته بعد از یه ساعت فهمیدم مثل اینکه ذاتاً اینجوریه ..
ولی دیگه از حد گذشته بود .. ازش یه قند خواستم .. همچین با ناز عشوه قندون رو گرفت جلوم که نزدیک بود دل از کف بدم
و بگم " جیگر زن من میشی ؟ جمالتو ! " ..
جمله ي آخر رو با لحن لاتی و صداي کلف گفت ... طوري که هم من و هم بهار به خنده افتادیم ...
باز خاله بود که با تشر برگشت به خاطره گفت ..
خاله – بسه خاطره ...
خاطره رو ترش کرد ...
خاله – واي مامان .. بذار بگم ...
بعد رو کرد به ما ... و یه نفس شروع کرد ...
خاطره – واي نمی دونین که ... فکر کنم هما جون یه فکرایی براي امید کرده .. همش مثل پروانه دور این دختره می گشت ..
اسمش چی بود ؟ ... آهان ... ترلان ... واي نمی دونین که ... داشت با آب و تاب براي دختره و مادرش از امید و خوبیاش حرف
می زد ... می گفت امید خیلی مسئولیت پذیره ... واي که همه ي کارش رو می ذاره و براي موکلاش همه کار می کنه .. می
گفت که این دوتا خونه رو هم امید براي ما پیدا کرده .. خودش پی کاراش رو گرفته .. تا بالاخره تونسته این دوتا خونه رو با
خونه هاي ما تاخت بزنه ...
خاله پرید وسط حرفش و با لحن بدتر از قبل گفت ..
خاله – خاطره تو به این کارا کار نداشته باش ...
ولی نمی دونست که هر لحظه دل من بی تاب تر می شه و می خواد تا آخر حرفاي خاطره رو بشنوه ... هما جون براي امید یه
کیس تازه پیدا کرده بود .... خودم کردم که لعنت بر خودم باد .. خودم به آقا نادر قاطعانه گفتم نه ...
واي و صد واي از این دل بی قرارم که داشت تکه تکه می شد ...
و خونه ... یعنی امید براي ما خونه پیدا کرده بود ؟ ... چرا ؟ .. چرا خودش رو به زحمت انداخته بود ؟ ...
خاطره در جواب خاله گفت ..
خاطره – ا .. مامان ... باید براي شکیبا بگم ... یه دقیه امون بدین ! ..

@romangram_com