#شکیبا_پارت_136

بود و من ازش غافل بودم ...
تا عصر فکر می کردم ... به زندگیم ... به زندگیش ... به واقعیت هایی که مثل روز جلو چشمم بودن و من ازشون غافل ... به
بچه ها .. به بهار ... علی ... رادین ...
اگر من ازدواج می کردم تکلیف اونا چی می شد ؟ ... مگه می تونستم رهاشون کنم به امون خدا ؟ .... بعد از من می خواستن
چیکار کنن ؟ ...
و اینکه آیا امید قبول می کرد اونا با ما زندگی کنن ؟ ... به هیج عنوان ...
نه علی بچه بود و نه بهار ... نه می شد به امید حضورشون رو تحمیل کرد و نه اونا راضی می شدن سر بار کسی باشن ....
نمی شد بی توجه بهشون هر جور دلم بخواد تصمیم گیري کنم ....
تا قبل از اومدن خاله اینا فکر کردم و به نتیجه اي نرسیدم .... فکر کردم و خوردم به بن بست ... فکر کردم و فکر کردم ... ولی
هر بار تصمیمی می گرفتم یه طرف قضیه لنگ می زد ....
عصر رادین خواب بود که خاله اینا برگشتن ... و به جاي رفتن به خونه شون یه راست اومدن خونه ي ما ... می دونستم خسته
هستن ... از سال هاي پیش که با کل خونواده می رفتیم سیزده بدر یادم بود که همیشه شب با چه حالی بر می گشتیم خونه ...
همون سال هایی که من قدرشون رو ندونستم ....
وارد که شدن از صورتشون خستگی و بی حالی معلوم بود ... خاطره با صورتی که انگار نمی رفت بهتر بود وارد شد و سریع
رفت یه گوشه نشست و تکیه داد به مبل ..
خاله هم یه گوشه نشست .. خشایار هم روي کاناپه ي رو یه روي تلویزیون تقریباً ولو شد .... لبخندي زدم و رفتم براشون
چایی ریختم ...
سینی چایی رو که جلوشون گذاشتم خاطره سریع دست برد سمت یکی از فنجون ها ... چینی به پیشونیش انداخت و گفت ..
خاطره – خوب شد نیومدین ... اَه .. اَه .. نه خوش گذشت و نه سیزدمون در شد ... عوضش تا تونستن نحسی ریختن برامون ...
خاله با تشر گفت ...
خاله – خاطره ! ..
با چشماي گشاد شده نگاشون کردم ...
خشایار همونجور که لم داده بود در جواب خاله گفت ...
خشایار – خوب راست می گه دیگه ... حواستون به پسره نبود ؟ ... چشماش دائم می چرخید بعد رو کرد به من ..
خشایار – خوب شد نیومدین ... اگه به یکیتون چپ نگاه می کرد داغونش می کردم ...
سوالی بهش نگاه کردم ... در مورد کی حرف می زد ؟ ...
باز خاله با تشر گفت ..

@romangram_com