#شکیبا_پارت_121
چشماي رادین داشت گرم می شد و حالت خمار از خواب آلودگی داشت که احساس کردم کسی کنارم نشست ...
مهشید بود ... در حال نگاه کردن به رادین با دستش آروم موهاش رو نوازش کرد ... با نوازشش رادین چشماش رو روي هم
گذاشت ...
وقتی حس کرد خوابش برده آروم پرسید ...
مهشید – هر کس شما دوتا رو ببینه فکر می کنه مادر و فرزندین ... کسی نمی تونه شک کنه که تو این بچه رو به دنیا
نیوردي ...
اهسته جواب دادم ...
من – خیلی دوسش دارم ... هیچ وقت فکر نمی کردم به جایی برسم که نتونم دوریش رو براي یه لحظه هم تحمل کنم ....
مهشید – تو این مدت خیلی سختی کشیدي .. نه ؟ ...
نگاهی به رادین کردم که مکیدن سر شیشه اش کمتر شده بود و معلوم بود خوابش داره عمیق می شه .... و رفتم تو فکر اون
چند ماهی که گذشته بود از زلزله ...
تمام سال من بی تو پر از سوز زم*س*تونه
صداي خنده رو هیچ کس نمی شنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توي سینه م گل یأس داره می کاره
سخت بود ؟ .. یا طاقت فرسا ؟ ... چه واژه اي مناسب بود براي بیان جزئیاتی که تا آدم باهاش رو به رو نشه نمی تونه درك
کنه ...
نفس عمیقی کشیدم ...
من – چیزي بود غیر قابل تصور ... هر لحظه ش مثل یه قرن گذشت ...
جاي خالی تو داره همه دنیامو می گیره
بی تو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره
مهشید آرومتر پرسید ...
مهشید – برام تعریف می کنی ؟ ...
نگاهم رو دوختم به نقطه اي و رفتم تو فکر ... چی رو می خواست بدونه ؟ ... شنیدن بعضی چیزا با تحمل کردنشون زمین تا
اسمون فرق می کنه ....
بی تو هم صحبت شبهام همین چهار دونه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلتنگی میباره
@romangram_com