#شکیبا_پارت_122

آروم به حرف اومدم ...
من – نمی دونم می خواین چی رو بشنوین ... چیزاي قشنگی نبود ... روزاي خوشی نگذروندیم ... هنوز تو بهت بودم .. تو بهت
از چیزي که به سرمون اومده بود که شدم مادر دوتا بچه ... دوتا بچه اي که یکیشون انقدر کوچیک بود که نمی شد بهش
فهموند که دیگه مادري نداره تا از شیره ي وجودش سیراب بشه و محکومه به خوردن شیر از شیشه اي که هیچ حس و روحی
نداره .... و تو آغوشی که نه بوي مادر می ده و نه بلده مادري کنه ..... کسی که حتی نمی تونه خودش رو به راحتی جمع و
جور کنه .. اون یکی بچه هم یه پسر دوازده ساله اي که بدتر از خود من هیچکس براش نموند ... اون روزا علی شوك زده بود
و ماتم گرفته ... هیچی از هویتش براش نمونده بود .. حتی شناسنامه هم نداشت ... همه کسش من بودم و بهار ...
به یاد اون روزا بغض کردم ...
من – بهار و علی وقتش نبود که اون صحنه ها رو ببینن ... نمی دونی وقتی جنازه ها رو از زیر اوار بیرون آوردیم چه جوري
بودن ! .. هنوزم گاهی اون صحنه ها رو توي خواب می بینم ... صورت هاشون از جلوي چشمم کنار نمی ره ... مرگ پدر و
مادر و عزیزان ادم به اندازه ي کافی دردناك هست چه برسه که بخواي اونجوري هم ببینیشون ...
نفس گرفتم ...
من – ناچار شدیم خیلی زود به خودمون بیایم ... اون روزا خیلی چیزا بلد نبودم ... بچه داري بلد نبودم ... اینکه بفهمم کی
گرسنه ست یا دل درد داره بلد نبودم .... اینکه براي ثبت نام چه کارایی می کنن بلد نبودم ... اینکه بتونم حقوقی که سر ماه
می گیرم رو چه جوري تا آخر ماه خرج کنم که کم نیارم بلد نبودم ... اینکه شب باید هوشیار بخوابم و با اولین صداي غیر
عادي بلند شم و ببینم چه خبره .. نکنه خطري خونواده م رو تهدید می کنه بلد نبودم .... اینکه وقتی می رم بیرون بیشتر باید
حواسم به بچه ي کوچیکم باشه رو بلد نبودم .... اینکه از صبح زود مثل تموم زنا باید بلند بشم و به کاراي خونه برسم و عصر
مثل یه مادر بالا سر بچه م باشم تا درسش رو بخونه بلد نبودم ... اینکه مواظب باشم یه دختر مجرد و کم سن تو خونه ست
که باید حواسم باشه از گرگاي آدم نما دورش نگه دارم بلد نبودم .... بلد نبودم و باور کن یادگیریشون خیلی سخت بود .... تازه
می فهمم که پدر و مادرا چرا بعضی موقع ها خواب ندارن .. چرا همیشه نگرانن ... همشون از آینده اي که در انتظاره بچه
هاشونه می ترسن ... هر روز و هر لحظه نگران بچه هایی هستن که هیچ چیزي از زندگی و بالا و پائینش نمی دونن ... خیلی
خوبه که آدم تو این راه یه همراه داشته باشه .......
بی اختیار اشکم آروم چکید رو گونه م ...
من – تنهایی باعث می شه خیلی چیزا آرزوش به دل آدم بمونه ... خیلی خوبه که کسی رو داشته باشی که وقتی میاي تو
خونه منتظرت باشه ... اینکه آغوشی وجود داشته باشه که وقت دلتنگی خودت رو توش جا بدي و راحت دردت رو براش بگی و
اخرش هم سر بذاري رو شونه ش و گریه کنی ... اینکه بعضی از شبا یکی بیاد تو خونه و بگه " بلند شو بریم بیرون بگردیم
خسته شدي از بس تو خونه موندي " ... اینکه کسی نگرانت باشه و بگه " از هیچی نترس من همیشه کنارتم " ... اینکه

@romangram_com