#شکیبا_پارت_120

به قدري کار سرم ریخته بود که مطمئن بودم اگر مهشید و مهدي و امید نیومده بودن دو سه روز طول می کشید تا خونه شبیه
جایی براي سکونت بشه ...
با خوشحالی سري تکون دادم و گفتم ...
من – واي دستتون درد نکنه ... عالیه ...
مهدي سریع گفت ...
مهدي – تو رو خدا تعارف نکنین .. اگر از مدلش خوشتون نیومده بگین تا یه مدل دیگه مبل ها رو بچینیم ... این آقا امید یه
کم بد سلیقه ست ....
با اینکه اگر قرار بود خودم بچینم مدل دیگه اي رو انتخاب می کردم .. ولی چون اون مدل رو امید انتخاب کرده بود ... و هر
سه خیلی زحمت کشیده بودن حاضر نبودم مدلش عوض بشه ..
سري به علامت نه تکون دادم ...
من – نه ... عالیه .. ممنون .....
مهشید با دست طرف دیگه ي سالن رو که خالی بود نشون داد ...
مهشید – اونجا هم میز نهارخوري رو می ذاریم ... خوبه ؟ ...
من – آره .... ممنون ... اگر نبودین ....
مهشید پرید وسط حرفم ...
مهشید – فعلاً که هستیم و تا اونجایی که بشه کارها رو انجام می دیم ...
باز هم تشکري کردم و برگشتم تو آشپزخونه تا براي پخت غذا دست به کار بشم ....
ناهار که خوردیم ... همه برگشتن سر کارشون .... مهدي و مهشید در حال وصل کردن پرده ها بودن ... و امید داشت لوستر ها
رو آویزون می کرد ....
کارهاي آشپزخونه هم تا حدي تموم شده بود ... فقط مونده بود چیدن کابینت هاي بالایی که اونا هم کار خودم بود .... و
گذاشتم تا روز هاي بعد سر فرصت انجامشون بدم ... ظرف ها همه تو کابینت ها قرار گرفته بود و دیگه چیز زیادي وسط
آشپزخونه نبود ....
فقط اتاق ها مونده بود که درست بشه .... و لباس هایی که یه سري تو چمدون بود و یه سري دیگه تو کاور بود و روي
چمدون ها قرار داشت ....
رادین خوابش میومد و داشت بهونه گیري می کرد ... علی هم حسابی خسته بود .... کمی شیر ریختم تو شیشیه شیر رادین و
بردم بهش بدم تا بخوابه ..
بغلش کردم و شیشه رو گذاشتم تو دهنش ..... خودم هم نشستم رو یکی از مبلا و چشم دوختم به صورت معصومش ...

@romangram_com