#شکیبا_پارت_119

من – اصلاً حواسم نبود ..
بهار آرومتر گفت ...
بهار – نمی شه که جلوشون تخم مرغ بذاریم ... زشته ....
سري به علامت مثبت تکون دادم ..
من – آره .. زشته .. چی درست کنم ؟ ... خاله اینا هم هستن ...
کمی فکر کردم ... از خیر خورش درست کردن گذشتم ... خورش باید جا می افتاد که وقت نبود ... از طرفی دلم نمی خواست
براي اولین باري که قرار بود امید دستپختم رو بخوره یه غذاي حاضري درست کنم ... دلم می خواست کدبانو بودنم رو ببینه ...
گرچه که خودم می دونستم به کدبانو شدنم هنوز مونده ولی خوب دوست داشتم جلوش کدبانو به نظر برسم ...
تنها چیزي که به ذهنم می رسید زرشک پلو با مرغ بود ... آروم به بهار گفتم ...
من – زرشک پلو چطوره ؟ ..
بهار لبخند شیطونی زد ..
بهار – عالیه ... کاش من جاي امید بودم انقدر بهم می رسیدي ...
خندیدم ..
من – اولاً تو اگر جاي امید بودي که اصلاً نگاتم نمی کردم ... دوماً به قول خودت زشته جلوشون هر غذایی بذاریم وگرنه که
کاري به امید ندارم ...
بهار در حالی که سعی می کرد خنده ش رو کنترل کنه تا صداش بیرون نره .. آروم گفت ...
بهار – منم که عرعر ... اصلاً هم نفهمیدم می خواي خودي نشون بدي ...
منم آرومتر خندیدم ...
من – تو کلاً همیشه فکرت منحرفه ...
می خواستم بزنم تو سرش که با صداي مهشید دستم رو هوا موند ...
مهشید – چیه دوساعته دارین هرهر می خندین ؟ ...
سریع به طرف در آشپزخونه برگشتم ... مهشید تو چهارچوب ایستاده بود ... و با لبخند نگامون می کرد ...
قبل از اینکه چیزي بگیم .. خود مهشید به حرف اومد ...
مهشید – مبل ها رو چیدیم ..... بیا ببین از چیدمانش خوشت میاد ؟ .. امید می گه اینطوري بزرگ تر به نظر می رسه ...
بلند شدم و همراهیش کردم .... تو سالن مهدي و امید ایستاده بودن و با هم حرف می زدن ... با دیدن ما دست از حرف زدن
کشیدن و چشم دوختن به من و مهشید ...
از دیدن سالن که نصف وسایلش چیده شده بود گل از گلم شکفت ... و لبخندي از خوشحالی زدم ....

@romangram_com