#شکیبا_پارت_118

من – ببخشید .. سلام ..
ولی هرچی دنبال کلمه ي دیگه اي براي گفتن گشتم پیدا نکردم .... تقریباً از شوك دیدنشون تمرکزم به هم ریخته بود ....
همون موقع بهار از آشپزخونه اومد بیرون .... با دیدنشون از تعجب ابرویی بالا انداخت ... و با شگفتی نگاهش بین ما سرگردون
شد .. سلامی کرد که باعث شد حواسشون از من پرت شه ... و من نفس راحتی کشیدم ....
مهشید سریع رو کرد به من ..
مهشید – راستی نگران خاله ت نباش ... سهراب و سحر رفتن کمکشون ...
لبخندي رو لبم نشست ... سهراب از هر فرصتی استفاده می کرد براي اینکه نزدیک خاطره باشه .. و از طرفی حسابی هواي
خاله اینا رو داشت ...
با همون لبخند گفتم ...
من – خدا رو شکر ... حسابی دست تنها بودن ...
بعد سریع سوال تو ذهنم رو به زبون آوردم ...
من – قرار بود تا آخر تعطیلات مسافرت باشین .. نه ؟ ...
مهشید سري تکون داد ...
مهشید – آره .. ولی دو روز پیش امید گفت براش کاري پیش اومده و می خواد برگرده ... مامان و بابا با آقا نادر و افسر جون
موندن .. ولی ما همگی برگشتیم ... سهراب و سحر هم با ما اومدن ....
نیم نگاهی به امید و مهدي که وسط سالن ایستاده بودن انداخت ...
مهشید – گرچه که نفهمیدیم امید کارش چی بود که برگشت ..
امید بی خیال شونه اي بالا انداخت ...
امید – کار داشتم دیگه ...
خیلی زود مشغول کار شدیم .... مهشید و مهدي و امید شروع کردن به درست کردن سالن ... من و بهار هم برگشتیم تو
اشپزخونه .... نیم ساعتی بود داشتیم ظرف ها رو تو کابینت ها می چیدیم که بهار آروم گفت ...
بهار – واي ... شکیبا ... اینا ناهار هم می مونن دیگه ..
متعجب نگاش کردم ... راست می گفت .. نمی شد که بهشون بگیم ناهار برن خونه ي خودشون ... و تازه داشتن کلی بهمون
کمک می کردن .... چرا به اینجاش فکر نکرده بودم ؟ ...
سري تکون دادم ..
من – آره دیگه ....
بعد با درموندگی گفتم ..

@romangram_com