#شهربازی_پارت_98
تمرکزم را از دست دادم و جملاتی که آماده کرده بودم را از یاد بردم کاغذ هایی که دستم بود را با شدت به روی زمین انداختم
_ اه خسته شدم
_ چی تو رو خسته کرده
با شدت به پشت سرم برگشتم و طاها را دیدم که به چارچوب در تکیه داده بود و با اخم کم رنگی به من نگاه می کرد نمی دانم از کی اینجا بود که متوجه حضورش نشده بودم.
خجالت زده یک هیچی زیر لب گفتم و خم شدم تا کاغذهایم را جمع کنم.
همینطور که سرم زیر بود پاهای طاها را می دیدم که به من نزدیک شد و خم شد و شروع به جمع کردن کرد.
_ خودم جمع می کنم
_ از چی خسته شدی؟
_ هیچی
_ به خاطر هیچی کاغذاتو اینجوری پرت کردی؟
احتمالا خیلی وقت بود که در اتاق بود و من حواس پرت متوجه حضورش نشده بودم
با خجالت پرسیدم
romangram.com | @romangram_com