#شهربازی_پارت_97
طبق معمول پنجشنبه ها چون در خانه بودم با آرش به شرکت آمده بودم و در نتیجه زود رسیده بودم .
از دیروز که استاد درس نظریه ی معادلات دیفرانسیل بعد از کلاس مرا صدا زده بود و گفته بود باید برای روز شنبه مقاله ی سیستم معادلات خطی همگن و ناهمگن که حاصل یک ترم تحقیقاتم بود را سر کلاس ارائه دهم، حسابی عزا گرفته بودم و کلی خودم را فحش داده بودم که چرا این مقاله را نوشتم و خودم را در این هچل انداختم.هرگز فکر نمی کردم مجبور میشوم آن را جلوی تمام دانشجویان توضیح دهم آن هم در سالن اجتماعات. من فقط برای علاقه ای که به این مبحث داشتم این کار را انجام داده بودم .
از آنجا که استاد عباسی استاد این درس در انجام این مقاله به من کمک کرده بود و خودش هم در جریان همه ی مراحل آن بود خواسته بود حالا که مقاله ام به اتمام رسیده و در دانشگاه هم مورد توجه قرار گرفته چکیده ای از آن را برای دانشجویان رشته ی ریاضی ارائه دهم.
من کاملا به این مطالب مسلط بودم اما ارائه ی آن در جمع تمام انرژِی و تمرکز مرا از بین می برد و در نتیجه من بر اساس تجربیاتی که در دوران تحصیلم داشتم مطمئن بودم گند خواهم زد.
استاد عباسی هم استاد به شدت مقرراتی بود و در کنار لطفی که همیشه نسبت به من داشت به شدت هم سخت گیر بود و از حرفش برنمی گشت.
انقدر برای این موضوع کلافه بودم که حتی آرش هم در ماشین متوجه بی قراری من شده بود و دلیلش را پرسیده بود و من سرسری جواب داده بودم که خوبم و او هم دیگر پیگیر نشده بود.
تا قبل از رسیدن بچه ها کمی در اتاق برای خودم کنفرانس دادم و جالب این بود که حتی با تصور این که در کلاس هستم هم استرس می گرفتم و همه چیز از ذهنم می پرید، چیزهایی که کاملا به آنها مسلط بودم.
گریه ام گرفته بود کم مانده بود زار بزنم .
با آمدن بچه ها مقاله ام را کنار گذاشتم و سعی کردم روی درس آنها تمرکز کنم.
ساعت 4بود که امیرعلی و فرشته خداحافظی کردند و رفتند.
اما من در اتاق مانده بودم و مقاله ام را می خواندم کاملا مسلط بودم اما همین که حس کنفرانس دادن می گرفتم به همه چیز گند می زدم.
پشت به در و روبروی پنجره ایستاده بودم و با صدایی کمی بلند مشغول ارائه دادن بودم.
تا نصفه های کار را خوب پیش رفتم اما برای یک لحظه تمام دانشجو ها را جلوی خودم تصور کردم .
romangram.com | @romangram_com