#شهربازی_پارت_96


سکوت کرده بود.

هوا خیلی سرد بود اما طاها از جلوی پنجره تکان نمی خورد ، ممکن بود سرما بخورد.

بعد از چند دقیقه به خودش آمد و پنجره را بست.

به سمت من برگشت و با دیدن من که پالتوپوش و دست به سینه به او نگاه می کردم خنده ش گرفت

متعجب نگاهش می کردم چه چیزی خنده داشت، نمی دانستم.

_ دختر خوب ،خب یه کلام می گفتی سردته فکر کردی همینجوری به من نگاه کنی من میفهمم. نگاش کن خدایا بینیت سرخ شده، آخه تو چرا انقدر خجالتی هستی. صدا کردن من انقدر سخته؟

واقعا داشتم از سرما یخ می زدم اما بیش از آنکه به خودم فکر کنم نگران طاها بودم.

چیزی نگفتم

واقعا راست می گفت چرا حرف زدن با آدم ها انقدر برای من سخت بود.

به سمت شوفاژ رفت و آن را زیاد کرد کمی هم خودش کنارش ایستاد .

_ بیا اینجا گرم شی سرما نخوری من به سرما عادت دارم.

از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد از رفتنش بچه ها هم رسیدند و کلاسمان شروع شد.


romangram.com | @romangram_com